سالینجر صدای یک نوجوانِ عصبانی را چنان دقیق نوشت که هفتاد سال بعد هنوز نوجوانها فکر میکنند دربارهی خودشان است.
«ناتور دشت» یک کتاب است و یک صداست: هولدن کالفیلد، شانزدهساله، از مدرسه بیرون انداخته شده، سه روز در نیویورک میچرخد و برای تو حرف میزند؛ با همهی تیکهای کلامی، تکرارها، و «قلابی» گفتنهایش به همهچیز. سالینجر اولین کسی نبود که با صدای نوجوان نوشت، ولی کسی بود که آن صدا را باورپذیر کرد، و بعد از او همه از او تقلید کردند.
کتابی است که در سنِ درست بخوانی، تمامِ زندگی با تو میماند، و در سنِ غلط بخوانی، شاید فقط یک پسرِ لوس ببینی. هر دو خوانش درستاند و همین دوگانگی است که آن را زنده نگه داشته. ترجمه اینجا سرنوشتساز است، چون همهچیزِ کتاب در لحنِ گفتاری است؛ چند ترجمهی فارسی دارد و فرقشان زیاد است.
داستانهای کوتاهش («دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم» و کتابهای خانوادهی گلس) پختهتر و ظریفترند، و خیلی از خوانندههای قدیمیِ سالینجر میگویند آنها را بیشتر دوست دارند. «یک روز خوش برای موزماهی» شاید بهترین داستانِ کوتاهِ اوست.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «ناتور دشت»، با یک ترجمهی زنده و گفتاری؛ ترجمهی خشک، کتاب را میکُشد.
- ۲.بعد: «دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم»، نُه داستانِ کوتاه؛ سالینجرِ بالغ.
- ۳.بعدتر: «فرانی و زویی»؛ برای وقتی که خانوادهی گلس را میخواهی.
به درد چه کسی میخورد
برای نوجوان و برای هر کسی که هنوز نوجوانِ عصبانیِ درونش را میشناسد. اگر با راویِ گلهمند و بیداستانِ پیوسته کمطاقتی، از داستانهای کوتاه شروع کن، نه از «ناتور».
نوشتهیابریشمک