داستان پسری است که از دنیای بزرگسالان و دروغهایش بیزار است، اما خودش هم هنوز نمیداند دقیقاً دنبال چه چیزی میگردد
تنها، عصبی، طعنهآمیز و بسیار صمیمی است؛ انگار چند روز کنار نوجوانی نشستهای که از همهچیز شاکی است اما پشت این عصبانیت، ترس و تنهایی زیادی پنهان شده. چیزی که میماند، حسِ گمکردن جای خودت در دنیا است
سرفصلها
- اگر تا حالا از خودت پرسیدهای «چرا هیچکس اینقدر که من میبینم، قلابی بودن دنیا را نمیبیند؟»، احتمالاً هولدن را میفهمی
به درد چه کسی میخورد
نوجوانها و جوانها، یا هرکسی که هنوز بخشی از وجودش با دنیای بزرگسالان کنار نیامده است
نوشتهینسرین