میچل با یک رمان کارِ عمرش را کرد: «بر باد رفته» هزار صفحه است و هیچکس وسطش دلش نمیآید ولش کند.
«بر باد رفته» از آن رمانهایی است که شهرتش قبل از خودش میرسد؛ فیلم، جملههای معروف، اسکارلت اوهارا که اسمش صفت شده. و بعد کتاب را برمیداری و میبینی از همهی اینها بهتر است. میچل جنوبِ آمریکا را در جنگِ داخلی از چشمِ زنی روایت میکند که نه خوب است نه دوستداشتنی، فقط زنده میماند؛ و همین اسکارلت را از تمامِ قهرمانهای رمانِ کلاسیک جدا میکند.
داستانگوییِ میچل قدیمی و پرحوصله است: توصیفِ مفصل، شخصیتهای فرعیِ زیاد، و بیپرواییِ رمانهای قرنِ نوزدهم در قضاوت. نگاهش به بردگی و جنوبِ قدیم امروز بهدرستی نقد میشود و خوانندهی امروزی باید با آن کنار بیاید، یا نیاید. ولی دربارهی چیزی که رمان واقعاً دربارهاش است (زنی که وقتی همهچیز فرو میریزد، از خاک بلند میشود) هنوز کمتر رمانی به پایش میرسد.
ترجمههای فارسیِ متفاوتی دارد و کیفیتشان یکی نیست؛ برای کتابی که چند هفته قرار است همراهت باشد، انتخابِ ترجمه مهم است.
از کجا شروع کنم
- ۱.«بر باد رفته»: همین یکی؛ با یک ترجمهی کامل و نه خلاصهشده.
به درد چه کسی میخورد
برای کسی که رمانِ حجیمِ کلاسیک با شخصیتِ محوریِ قوی میخواهد و از هزار صفحه نمیترسد. اگر نگاهِ نویسنده به بردگی و جنوبِ قدیم را نمیتوانی کنار بگذاری، اذیت میشوی.
نوشتهیابریشمک