مت هیگ دربارهی افسردگی و پشیمانی مینویسد، ولی کتابهایش را با امید تمام میکند و همین کارش را برای خیلیها ضروری کرده.
هیگ نویسندهای است که تجربهی خودش از افسردگی را به سرمایهی ادبی تبدیل کرده. رمانهایش یک ایدهی فانتزیِ ساده دارند (کتابخانهای که هر کتابش یک زندگیِ دیگرِ توست، آدمی که پیر نمیشود، بیگانهای که در بدنِ یک ریاضیدان جا میگیرد) و آن ایده فقط بهانهای است تا دربارهی یک چیز حرف بزند: چطور با زندگیای که داریم کنار بیاییم.
نثرش ساده و روان است، فصلها کوتاهاند، و جملههای قابلِ نقلقول زیاد دارد؛ به همین دلیل برگکهای کتابهایش در شبکههای اجتماعی همهجا هستند. همین سادگی برای بعضی خوانندهها زیادی است: میگویند حرفِ کتاب را از فصلِ سوم فهمیدهای و بقیه تکرار است. برای بعضی دیگر دقیقاً همان چیزی است که در یک شبِ بد لازم داشتهاند.
غیرداستانیهایش («دلایلی برای زنده ماندن») صادقانهتر و کمتر تزئینشدهاند و اگر خودت یا کسی نزدیکت با افسردگی درگیر است، احتمالاً بیشتر از رمانها به کار میآیند.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «کتابخانهی نیمهشب»، همان کتابی که با آن شناخته شد؛ خوشخوان و کامل.
- ۲.بعد: «دلایلی برای زنده ماندن»؛ اگر رمان را دوست داشتی و میخواهی حرفِ بیداستانش را بشنوی.
به درد چه کسی میخورد
اگر دنبالِ رمانی هستی که یک هفتهی بد را سبکتر کند، آری. اگر از پیامهای روشنِ الهامبخش زود سیر میشوی، احتمالاً نه.
نوشتهیابریشمک