هسه سفرِ درونیِ آدم را رمان میکند؛ از جوانی که میخواهد خودش را پیدا کند تا میانسالی که از خودش خسته است.
هسه نویسندهی نوجوانیِ کتابخوانهاست، به معنای خوبِ کلمه: «سیذارتا» و «دمیان» را معمولاً در هجدهبیستسالگی میخوانند و آنها را چیزی دربارهی خودشان میبینند. «سیذارتا» زندگیِ جوانِ برهمنی است در هندِ زمانِ بودا که راهِ خودش را میخواهد نه راهِ هیچ استاد؛ نثرش ساده و آهنگین است، مثلِ متنِ مقدس، و در یک شب خوانده میشود. «دمیان» تیرهتر و روانشناختیتر است (پسری که بین دنیای روشنِ خانه و دنیای تیرهی بیرون گیر کرده) و یونگ در هر صفحهاش هست.
«گرگ بیابان» کتابِ میانسالی است: هری هالر، مردی فرهیخته که از خودش و از جامعهی بورژوایی حالش به هم میخورد، و شبی در یک «تئاترِ جادویی» همهی خودهایش را میبیند. کتابی است تلخ و عجیب و برای خوانندهای که «سیذارتا» را دوست داشته، شاید غافلگیرکننده. «نارتسیس و گلدموند» رمانِ داستانگوترش است (راهب و هنرمند، فکر و تن) و بسیاری آن را زیباترین کارش میدانند.
هسه با هر خوانشِ دوم چیزی از خودش کم میکند و چیزی به تو اضافه؛ همین است که او را نویسندهی یک دورهی زندگی کرده، نه یک عمر، و این عیب نیست.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «سیذارتا»، کوتاه و آهنگین؛ دروازهی همه.
- ۲.بعد: «دمیان»، تیرهتر؛ برای وقتی که سؤالِ «من کیام» جدی است.
- ۳.بعدتر: «نارتسیس و گلدموند» یا «گرگ بیابان»؛ بسته به اینکه داستان میخواهی یا بحران.
به درد چه کسی میخورد
برای جوانی که دنبالِ خودش میگردد و برای بزرگسالی که میخواهد آن دوره را دوباره ببیند. اگر رمانِ اجتماعی و پرحادثه میخواهی، هسه همهچیز را در درون میگذارد.
نوشتهیابریشمک