ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ویکتور هوگو
«✔️دوست دارم یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر بشنوم این کلمه از دهان دخترم خارج شود، این تنها چیزی است که از چهل سال زندگی ای که از من می گیرند از آنها می خواهم. دو دست کوچکش را در دست گرفتم و گفتم گوش کن ماری دیگر مرا نمی شناسی؟! پاسخ داد: نه. گفتم: خوب نگاه کن، تو نمی دانی من که هستم ؟! گفت: چرا شما یک مرد محترم هستید. گفتم: خب پدرت کجاست؟ چشمان زیبایش را با شگفتی بالا آورد و گفت: آه نمی دانید؟! او مرده. گقتم: مرده می دانی یعنی چه ؟! پاسخ داد: بله آقا، او زیر خاک و در آسمان است ، هر شب به درگاه خداوند مهربان روی زانوی مامان، برای بابا دعا می کنم. پیشانیش را بوسیدم ، ماری الان برای من دعا کن. الان نمی توانم این کار را بکنم آقا ، روزها نمی شود دعا کرد . امروز بعد از ظهر بیایید خانه ما تا برایتان دعا بخوانم. دیگر کافی بود به میان حرفش پریدم، ماری من پدرت هستم، با شگفتی گفت: وای... گفتم: دوست داری من پدرت باشم؟! کودک رو برگرداند و گفت: نه ، بابای من خیلی قشنگتر بود.. ص۱۲۸و۱۲۹ ، فصلِ ۴۳»
— به انتخابِ آزیتا
«✔️دخترم را با شدت به قلبم فشردم ، در حالی که از فرط هق هق داشتم خفه می شدم. دخترم جیغ کوتاهی کشید و گفت آقا دارید اذیتم می کنید. آقا... :( کودکِ بیچاره یک سال بود که مرا ندیده بود. مرا فراموش کرده بود، صورتم، حرفهایم و صدایم را.... دریغا! اما واقعا چه کسی قادر است مرا با این ریش، با این لباسها و این صورتِ رنگ پریده بشناسد ؟! وای! همین الان هم از سوی تنها کسی که دوست داشتم مرا در خاطر نگه دارد فراموش شدم. وای! دیگر پدر نیستم، حتی همین الان! محکوم شدم کلمه ای در زبانِ کودکان که از فرط لطافت در دایره ی واژگانِ بزرگان نمیگنجد را دیگر هرگز نشنوم. این کلمه (بابا) است.... ص ۱۲۸، فصل ۴۳»
— به انتخابِ آزیتا
«✔️ آه اگر می توانستم بگریزم، تا جان در بدن داشتم می دویدم اما نه آدم نباید بگریزد این موجب شک و تردید می شود. ص۸۲، فصل ۱۷»
— به انتخابِ آزیتا
«✔️ بله، امروز روز موعود است. رییس زندان شخصا نزدم آمد تا مرا از نزدیک ببیند از من سوال کرد کاری هست که برایم انجام بدهد پرسید چیزی برای شکایت کردن دارم یا نه؟! چه از خود او و چه از زیردستانش. از من در موردِ سلامتی ام پرسید و اینکه شب را چطور گذراندم؟! همانطور که داشت از سلول خارج می شد، مرا آقا خطاب کرد. امروز، روزِ موعود است... ص ۸۴، فصلِ ۱۹»
— به انتخابِ آزیتا
«✔️دریغا! مرگ، با روحِ ما چه می کند؟! چه چیزی را از آن می گیرد ؟ و چه چیزی را برایش باقی می گذارد ؟ آن را کجای هستی قرار می دهد؟ آیا گاهی چشمانی به آن خواهد بخشید که به زمین نگاه کند و بِگِریَد؟؟!! ص ۱۲۴، فصلِ ۴۱»
— به انتخابِ آزیتا
«✔️ آنگاه که غُل و زنجیرها را به پایِ انسان محکم می کنند، دیگر هیچ چیز نیستی، جز بخشی از آن زنجیره ی مخوف که همچون یک انسانِ واحد حرکت می کند. عقل و هوش از سرِ آدم می پَرَد. طوقِ زندان، عقلِ انسان را به باد می دهد، و تَن دیگر هیچ گونه رغبت یا نیازی نخواهد داشت، مگر در ساعاتِ مشخص. ص ۷۵، فصلِ ۱۴»
— به انتخابِ آزیتا
«✔️ اما دخترم، فرزندم، ماریِ کوچولویِ طفلکم که می خندد و بازی می کند و هیچ غمی در این دنیا ندارد. آه، این از همه بیشتر عذابم می دهد. ص ۶۰، فصلِ ۹»
— به انتخابِ آزیتا
«✔️ وصیت نامه ی خود را نوشتم، اما خب فایده اش چیست؟! باید بهای محاکمه را هم پرداخت کنم و تمامِ آنچه که دارم نیز برای پرداخت بخشی از این بها کافی نخواهد بود. گیوتین گران تمام می شود. من هم مادر،همسر و یک فرزند دارم .یک دختر کوچولوی سه ساله، شیرین، گلگون و نحیف ، با چشمانِ سیاه درشت و موهای بلند فندوقی. آخرین باری که دیدمش دو سال و یک ماه داشت. بنابراین پس از مرگم سه زن خواهند بود که بدون پسر ، همسر و پدر محکوم به زندگی اند. آنچه قانون می خوانند سه نفر را یتیم و بیوه خواهد کرد. می پذیرم که به حق، مجازات می شوم. اما این سه نفرِ بی گناه چه کرده اند؟؟! ص ۶۰، فصلِ ۹»
— به انتخابِ آزیتا
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان