ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فاضل نظری
«عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت چه سخن ها که خدا با من تنها دارد»
— به انتخابِ رسا
«در خیال آمدی آینهٔ قلب شکست آینه تازه از امروز تماشا دارد بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند: قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد»
— به انتخابِ رسا
«فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن ای مرگ! تابوتی که با خود می برم خالی ست»
— به انتخابِ رسا
«مگذار از ابریشم من حلّه ببافند در پیلهٔ من حسرت پروانه شدن بود»
— به انتخابِ رسا
«هیچ کس نیست به جز آینه صادق با من -نیست در آینه آن عاشق سابق با من-»
— به انتخابِ رسا
«من عارف دلتنگم، یا زاهد دل سنگ؟ هر روز نقابی زده ام روی نقابی»
— به انتخابِ رسا
«خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخا را!»
— به انتخابِ رسا
«گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟ گوهری مانند مرگ این قدر هم نایاب نیست!....»
— به انتخابِ رسا
«جام « می » نزد من آورد و بر آن بوسه زدم آخرین مرتبه مست شدن اخلاق است»
— به انتخابِ رسا
«خواب دیدم رویاست، ولی رویا نیست عمر جز «حسرت دیروز » و « غم فردا » نیست»
— به انتخابِ رسا
«زمستان نیز رفت اما بهارانی نمیبینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمیبینم به دنبال خودم چون گردبادی خسته میگردم ولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینم چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بیقیمت! که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمیبینم زمین از دلبران خالیست یا من چشمودل سیرم؟ که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم خدایا عشق درمانی بهغیر از مرگ میخواهد که من میمیرم از این درد و درمانی نمیبینم»
— به انتخابِ رسا
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان