ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی صادق چوبک
«قيدی نداشت، هرجا میخواست میرفت. کسی نبود زنجيرش را بکشد. خودش زنجير خود را میکشيد. از لوطيش فرار کرده بود که آزاد باشد. به سوی دنيای ديگری میرفت که نمیدانست کجاست؛ اما حس میکرد همينقدر که لوطی نداشته باشد آزاد است»
«صبح دميده بود، اما باران به همان شدت سحر میباريد. آسمان سخت گرفته بود. حالا ديگر درخشش ريگهای کف باغ در هوای گرگ و ميش بامداد ديده میشد. سطح حوض مثل ديگ آبجوش غلغل میجوشيد و دانههای فراوان باران را میبلعيد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.