ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی نیکلاس اسپارکس
«من نه میتونم به خودم اجازه بدم آرزوی مرگ شوهرم رو داشته باشم و نه میتونم طلاق بگیرم و دنبال زندگی خودم برم؛ حتی اگه فقط به این دلیل باشه که اون تو وضعیتی نیست که بتونه باهام بحث کنه و سعی کنه نظرم رو عوض کنه. اگه هرکدوم از این دو راه رو انتخاب میکردم، دیگه اون زنی که تو عاشقش شدی نمیموندم.»
«ترور، دوست داشتن تو یکی از باشکوهترین تجربههای زندگیم بود. با اینکه این روزها خیلی سخت میگذرن و هنوز مدام با این سؤال دستبهگریبانم که انتخاب درستی کردم یا نه حاضر نبودم این حس رو با هیچچیز دیگهای عوض کنم.»
«عشق تو حسی نبود که ذرهذره تو دلم خونه کنه و چیزی نبود که به خواستنش حتی فکر کرده باشم.»
«وقتی من عاشق تو شدم، یکباره همۀ قلبم مال تو شد.»
«میخواستم بهت بگم حالا برای اولین بار در زندگیم، با تکتک بندهای وجودم میفهمم جملۀ «دلم رو باختم» یعنی چی.»
«مگر وقتی صحبت سلامت عقلی یا عاطفی در میان است، چهکسی واقعاً سالم سالم است؟»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.