ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فردریک بکمن
«آدم ها گاهی اوقات تاریکی را نبود روشنایی می دانند،اما در جایی مثل بورگ تاریکی یعنی تباهی.تاریکی در یک چشم به هم زدن خیابان ها را می بلعد .خیلی از آدم ها در شهر ها دوست ندارند شب ها را تنهایی در خانه سر کنند؛به همین بهانه مرکز و کلوب های تفریحی تاسیس کردند که فقط شب ها کار می کنند اما در بورگ وقتی تاریکی سر می رسد، زندگی از جریان باز می ایستد.»
«بعضی وقت ها راحت ترین کار این است که آدم فقط زندگی کند، بدون اینکه خودش را بشناسد، بدون اینکه بداند به کجا می رود، همین بس که می داند کجاست.»
«پسرک می پرسد : دوستش داری؟ طوری بی هوا این سوال را پرسید که کم مانده بود بریت ماری گوش پسرک را با قیچی ببرد. _بله. +خب پس چرا الان اینجا نیست؟ _ چون گاهی وقت ها فقط عشق کافی نیست.»
«کل مسیر را حرف می زند،درست مثل کنت وقتی باهم سوار ماشین می شدند .اما این یکی فرق دارد ، چون کنت همیشه از طرف خودش حرف می زد، اما آقای پلیس از بریت ماری سوال می پرسد. همین موضوع بریت ماری را اذیت میکند. آدمی که عادت ندارد مرکز توجه باشد این جور وقت ها اذیت می شود.»
«هر زندگی مشترک بدی های خودش را دارد، چون همه ی آدم ها نقطه ضعف های خودشان را دارند.اگر با آدم دیگری زندگی می کنی ، باید یاد بگیری که با این نقطه ضعف ها کنار بیایی.اگر نقطه ضعف ها را شبیه یک مبل سنگین در خانه فرض بکنی ، یاد می گیری موقع تمیز کاری اطرافش را تمیز بکنی و به خودش کاری نداشته باشی.»
«آدمی که همیشه به خاطر یک نفر دیگر زندگی کرده وقتی تنها باشد حتی خودش را هم به سختی می شناسد.»
«شکستن قلبی که بارها ترک برداشته کار سختی نیست.»
«هتل ها نام و نشانی دارند ، اما نه می شود اسمشان را خانه گذاشت و نه جایی برای ماندن.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.