ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ژانپل سارتر
«دلم میخواهد پاشوم بروم، بروم به جایی که در آن به راستی در جای خودم باشم، جایی که با آن جور در بیایم... اما جای من هیچ کجا نیست؛ من زیادی هستم.»
«چنان تنهایی وحشتناکی احساس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد. چیزی که جلویم را گرفت این فکر بود که هیچکس، مطلقاً هیچکس، از مرگم متأثر نخواهد شد و من در مرگ خیلی تنهاتر از زندگی خواهم بود.»
«دلم میخواهد تا دیر نشده خودم را خوب بفهمم.»
«اگر جهان هیچ معنای ازپیشتعیینشدهای نداشته باشه، ما با زندگیمون چه کار باید بکنیم؟»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.