ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ریچارد باخ
«پس از این چه اتفاقی برایمان خواهد افتاد؟ به کجا خواهیم رفت؟ اصلا بهشتی وجود دارد؟ نه جاناتان! چنین جایی وجود ندارد. بهشت زمان و مکان ندارد. بهشت ، کمال است .»
«مرغان همصدا گفتند: 《برادری شکسته است.》 چشمانشان را جدی و با وقار بستند و روی از او برگرداندند. بدین سان جاناتان بقیه زندگی اش را در انزوا گذرانید و به جایی دور، صخره ای در دوردست تبعید شد. انزوا او را از پا نینداخت، اندوهش از این بود که سایر مرغان دریایی نخواستند شکوه و جلال پرواز را تجربه کنند، چشمانشان را بگشایند و واقعیت را ببینند.»
«تو دیگر به من نیازی نداری.تو نیاز به یافتن خود داری،هر روز اندکی بیشتر...»
««درود و مهر، یکی از زیباترین و خوش تقارن ترین کتاب با بخشی از تراوشات ذهن الکَن و اَبتر خودم همین کتاب ساده و کوچک و تفکر برانگیز است، بخشی از کتاب شامل سوال های مکرر و محرک هاا و نهیب زدن هااا به خود است که چقدر چیزهاست که باید بیاموزم...و در جواب هم در بخش دیگر نویسنده به زیبایی پاسخ میگوید《بر پایهٔ آنچه در این دنیا میآموزیم، دنیای بعدیمان را برمیگزینیم. اگر چیزی یاد نگیری، دنیای بعدیات عین همین یکی خواهد بود، با همین محدودیتها و ممنوعیتها، و وزنههایی به سنگینی سرب که باید بر آنها غلبه کنی.》بنده شخصا و به شدت وافر به این پاسخ باور دارم و همیشه به خودم یادآور میشوم هرچه بیاموزی به کارت خواهد آمد حتی اگر اینجا و در این کالبد نباشی.»»
«تو برای پرواز نیازی به ایمان نداری، تو باید پرواز را درک کنی و این چیزیست که باید انجام دهی، حالا دوباره تلاش کن.»
«پرواز را آموخته بود و برای بهایی که صرف آن کرد اصلاً پشیمان نبود.»
«آزادی حق طبیعی هر موجودی است، هر چقدر دیگران در برابر آزادی او ایستاده باشند آزادی او باید جدا از دیگران باشد، تشریفات، خرافه پرستی و یا محدوددیت در هر شکلی و جود داشته است.»
«اکثر مرغهای دریایی زحمتی برای دانستن راز پرواز نکشیدهاند، و پرواز را جز برای غذا، از ساحل به دریا رفتن و برگشتن، نمیدانستند.»
«جاناتان، تلاش در راه عشق را ادامه بده»
«همه ی اینها ویژه و با استعداد و الهی هستند؟ نه از شما بیشتر هستند نه از من، تنها فرق آنها این است که فهمیدن، درک حقیقت و تمرین را شروع کرده اند.»
«عشقی برای زندگی در جایی که بودیم وجود نداشت. بهجز پیشپا افتادهترین ایدهها مثل خوردن و جنگیدن یا قدرت در گروه کسی آنجا بود که ایدهٔ دیگری برای زندگی داشته باشد؟»
«بدن شما از نوک بال تا نوک بال دیگر چیزی بیشتر از تفکر شما در درون تان نیست، حصارهای فکریتان را بشکنید و همینطور حصارهای بدنتان را.»
«من قانون شکن پاک و شجاعی بودم»
«پرواز خوب است اما یادت نرود که پرواز خشک و خالی برایت غذا نمیشود، تو برای غذاست که پرواز میکنی.»
«راهی برای دست یابی نداشت جز تمرین به دور از دیگران.»
«وقتی فهمید که محدودیتها فقط در ذهنِ اوست، آسمان دیگر برایش سقفی نداشت؛ بلکه افقی بیپایان بود برایِ بودن.»
«تنها قانون واقعی آن است که به " آزادی" منجر شود، قانون دیگری وجود ندارد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.