ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ویلیام فاکنر
اگر قرار باشد درمورد این کتاب حرف بزنم باید درمورد زمان حرف زد، کل کتاب محور زمان را دارد زمان در کتاب نه فقط بخاطر درهم شکستگیهای فصل و ترکیب و گذشته و حال نیست که مهم است. بلکه وجود و اهمیت زمان در جملات کتاب است
کتاب خشم و هیاهو را امشب به پایان رساندم. دو فصل نخستِ کتاب کمی پیچیده و دشوار است چرا که زمان در این کتاب خطی پیش نمیرود. و مرز میان خاطره، حال و گذشته محو میشود. در این کتاب هر شخصیت، جهان و اتفاقات واحد را از پنجرهی ذهن خودش میبیند. شاید در ابتدا کمی گیجکننده باشد، اما با همراه شدن در افکار و خاطراتشان کم کم به دنیای ذهنیِ شخصیتها راه پیدا میکنیم. در کتاب خشم و هیاهو، هدف نویسنده تنها توصیف طبیعت و فضا نیست، بلکه آن را به گونه ای به جهان آشفته و درونیِ شخصیت ها ربط میدهد. در این کتاب نور، صدا، درختان، باران و ...گاهی اضطراب درونی شخصیت ها را تشدید میکند. ویل دورانت میگوید « فاکنر همچنون بافت شناسِ زندگی به کشورش مینگریست و آن را جسمی زنده میانگاشت، او بدون تعصب اما با همدردی به حیوانات و گیاهان، مردان و زنان و کودکان، سفیدپوستان و سیاهپوستان مینگریست. و با موشکافی در شکل، سفتی و نرمی، طعم، صدا و بوی آنها، جسم و ذهن و درون اسرار آمیزشان را مطالعه میکند»
این متن از صفحه ی ۸۹ نمونه ای از توصیف های فاکنر است که نشان دهندهی دنیای درونِ شخصیتِ بنجی نیز هست:
"پدر به سوی در رفت و دوباره نگاهمان کرد، بعد تاریکی برگشت، و او سیاه توی در ایستاد، و آن وقت در دوباره سیاه شد. کدی مرا توی بغل گرفت و من صدای همهمان را، و تاریکی را، و بوی چیزی را، میشنیدم. و بعد پنجره ها را میدیدم، آنجا که درختها وزوز میکردند. بعد تاریکی در شکلهای صاف و روشن به رفتن پرداخت، همانطور که همیشه میرود، حتی وقتی کدی میگوید که من خواب بودهام."
باید کتاب خوبی باشه حتما میخونمش
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.