ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
کتاب «خطاب به عشق» نوشتهی کاترین کامو، نشر نو، ۲۷۶ صفحه است. در ابریشمک ۲ کتابخوان آن را روی قفسهشان گذاشتهاند.
۱ نفرمیخوانندش۱ نفرخواندهاند
بگذار توی قفسهات:
با شمارهی موبایل، یک دقیقه؛ بعدش همینجا برمیگردی.
کسی الان این کتاب را نمیفروشد.
بگو دنبالش هستیکتابفروشهای راسته میبینند و اگر داشتند، قیمت میدهند.
«کامو با ماریا: اگر نمی آیی عزیزکم، دست کم از جزئیات زندگی ات، کارهایت به من دقیق تر خبر بده. جزئیات بیشتری برایم تعریف کن. هر چه به تو مربوط باشد برایم جالب است.»
«تا امروز بهترین خصوصیاتم را دیده ای و دوست داشته ای. شاید این اسمش دوست داشتن نباشد . شاید دوست داشتنت واقعی نباشد مگر وقتی که مرا با تمام ضعف ها و خطاهایم دوست بداری. اما تا کی؟ سخت شکوهمند اما هولناک است که باید یکدیگر را وقت تردید و مخاطره هم دوست بداریم ، در قعر دنیایی که فرو می پاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمی ارزد.»
«کامو به ماریا: حاصل این روزهای سخت که با هم ازشان گذشته ایم اعتمادم به تو بود.»
«آلبرکامو به ماریا: آخ عزیزم ! خیلی زود بیا تا همه این ها پایان بگیرد. امروز نیروی لازم را در وجودم دارم برای غلبه بر هر چه بتواند جدایمان کند. پس کنارم بیا، دستت را به من بده ، تنهایم نگذار. امروز منتظرت می مانم؛ خوشحال و مطمئن.»
«آلبرکامو به ماریا: منتظرت می مانم هر چقدر که لازم باشد، در هر چه به تو مربوط است، بی نهایت صبورم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.