ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ایرج پزشکزاد
«اسدالله میرزا عادت داشت که هروقت خودش یا دیگری حکایتی عاشقانه نقل میکرد و پسر و دختر به خلوت میرفتند، فریاد میزد "آنوقت سانفرانسیسکو شد" یا "آنوقت سانفرانسیسکو رفتند" صبح روزی که پوری را بخاطر ضربه ای که به سانفرانسیسکو اش زدم به مریضخانه بردند،سروکله اسدالله میرزا پیدا شد: با نگرانی پرسیدم: _چطور شد عمو اسدالله؟ +آقای سرهنگ قسم خورده دو گلوله توی سرت خالی کند...برای اینکه باید پوری را عمل کنند و یکیاز چیزهایش را در بیاروند. _یکی از چیزهاش؟؟؟ +چقدر خنگی! چطور بگویم...یکی از پایه های برج سانفرانسیسکویش را....یا بقول مش قاسم، یکی از وردست های ناموسش را... _گفتید دایی جان سرهنگ میخواد دو گلوله توی سرم خالی کند؟؟؟ +تعجب منم از همین است که حالا که فقط یکی از پایه های سانفرانسیسکو را در می آورند چرا دو گلوله؟؟😁»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.