ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی نسیم مرعشی
«چرا اینجا میآیم؟ اینجا برای من ته خط است. تهِ تهِ همهچیز. بیشتر از مرگ. وقتی میآیم میفهمم ته آنقدرها هم تاریک نیست. و این خیلی آرامبخش است و این مایهٔ شجاعت است.»
«آن روزها نزدیکترین کسانم همین جنازهها بودند.»
«مَردِ بُرده شادیاش در قهوهخانه است، اما مرد باخته با گنداخلاقیاش، بیکاریاش و بیپولیاش در خانه میماند.»
«حالا دیگر اینقدر خستهام که به هر تغییری راضیام.»
«حوصلهٔ هیچ کاری را ندارم؛ نه خواندن، نه نوشتن. بارها لپتاپم را آوردم که کار کنم، یا کتابی آوردم که بخوانم، حتی هدفون توی گوشم گذاشتم که چیزی گوش کنم اما نتوانستم. انگار وقتی دوروبرت همهچیز دربارهٔ مُردن و ماندن است فکر کردن به هر کار دیگری بیاهمیت یا غیرضروری یا احمقانه است.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.