ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی آلیس فینی
«خانواده دیزی دارکر بینهایت تاریک و سیاه بودند. وقتی یکی از آنها، مرد همه دروغ گفتند و وانمود کردند که نمیدانند. مادربزرگ دیزی دارکر پیرترین اما کم عقل ترین آنها بود. وصیت زن باعث شد که همه آنها احیای بدی کنند، به همین دلیل او باید می مرد. پدر دیزی دارکر در رقص با آهنگ خودش زندگی میکرد. شیوه ای خو محورانه اش و پیانوهای که می نواخت، او را تا حدی نابودی به رقص درآورد. مادر دیزی دارکر بازیگری با سرد ترین قلب بود. او هیچ کدام از فرزندانش را دوست نداشت و سزاوار این بود که سهم خود از آرت را از دست بدهد. از این سه خواهر رز خواهری دیزی دارکر بزرگ ترین نفر بود. او باهاش و ساکت و زیبا بود، اما سرنوشتش این بود که در تنهایی بمیرد. لیلی خواهر دیزی دارکر بی ارزش ترین نفر بود. او یک جادوگر خودخواه، لوس و حق به جانب بود، کسی که مسحق یک تیر بود. خواهر زاده دیزی دارکر یک بچه عجول بود. مانند تمام جوجه اردکها رها شده، او در حیات وحش وضعیت خوبی نداشت. داستان مخفی دیزی دارکر داستانی است که متاسفانه در نهایت یکی باید آن را بگوید. اما قلب شکسته او شروع آخرین وداع او بود.»
««ما زیبایی و درخشندگی افراد یا چیز ها را فقط زمانی که میمیرند، تصدیق میکنیم.»🍂»
«اگر نمی توانید راه بازگشت به شادی را پیدا کنید، به مکانی بروید که کمتر در آن غمگین می شوید. 🏖️»
«_هرکسی که می شناسی هم خوب است و هم بد، این بخشی از انسان بودن است. 🍃»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.