ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فروغ فرخزاد
«از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطرههای الماس است»
«من دلم میخواهد که ببارم از آن ابر بزرگ»
«عشق چون در سینهام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم، من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم»
«می سوزم از این دوروئی و نیرنگ یکرنگی کودکانه میخواهم»
«اگر بسویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو»
«می خزم در سکوت بستر خویش»
«لحظهها را دریاب چشم فردا کور است»
«من مثل دانش آموزی که درس هندسهاش را دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم»
«ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد»
«می روم... اما نمیپرسم ز خویش ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟»
«و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند در ذهن خود طناب دار تو را میبافند.»
«ما هرچه را که باید ازدست داده باشیم، از دست داده ایم»
«عشق فروغ ناشی از کمبود محبت در محیط خانواده و بخصوص خشونتها و بد اخلاقیهای پدرش بود.»
«چراغهای رابطه تاریک اند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.»
«پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است»
«همیشه تو در جایی از من خواهی بود؛شاید در یادم،شاید در قلبم و شاید در هر قدمی که برمیدارم….»
«روزی که مرگ بیخبر از راه میرسد آن پلک آخری که بهم میزنم تویی…»
«پیش رویم : چهره ی تلخ زمستانی جوانی . پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام : منزلگه اندوه و درد و بد گمانی کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم اندوه_پرست»
«پاییز ، ای سرود خیال انگیز پاییز ، ای ترانه ی محنت بار پاییز ، ای تبسم افسرده بر چهره ی طبیعت افسون کار»
«آه اگر باز به سویم آیی دیگراز کف ندهم آسانت ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق آخر آتش فکند بر جانت»
«فرقی ندارد چه ساعت از شبانه روز باشد صدایت را که می شنوم خورشید در دلم طلوع میکند...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.