ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی رومن گاری
«اگر جوانک ها تفنگ بدست دارند، به خاطر این است که وقتی بچه بوده اند کسی بهشان محل نگذاشته.»
«فکر می کنم هیچ چیز کریه تر از این نیست که به زور زندگی را توی حلق آدم هایی بچاپانند که نمی توانند از خودشان دفاع کنند و نمی خواهند به زندگی کردن ادامه بدهند.»
«خوب می دانستم تمام زندگی را پیش رویم دارم، ولی خیال نداشتم به خاطر این موضوع خودم را بکشم.»
«همیشه چشمان مردم، غمگین تر از بقیه جاهایشان است.»
«البته او هرگز نمی تونست کاملاً آسوده خاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید می مرد.»
«اگر رُزا خانم ماده سگ بود، تا حالا خلاصش کرده بودند، اما آدم ها با سگ ها مهربان ترند تا با آدم ها، و نباید گذاشت بدون زجر کشیدن بمیرند.»
«دیگر اصلاً نمیخواستم آنجا باشم. چشمهایم را بستم. اما باید کاری بیشتر از آن میکردم، چون هنوز آنجا بودم. یک وقتی، چه بخواهی چه نخواهی میبینی همانجایی که هستی، هستی»
«هیچچیز سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان میدهد و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته»
«در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است. وقتی به این حالت دچار میشوم، میخواهم بروم بیرون و دیگر به هیچکجا برنگردم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.