ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
«میدونی؛ والی که میل پرواز داشته باشه، توی آب های تمام اقیانوس ها غرق میشه.»
به انتخابِ سعیده
«دلم میخواد بهشون بگم چقدرخاص و بی نظیرن،بکم چیزی رومیان هایاهوی شهر گم کردنکه خیلی باارزشه و اون چیزی نیست جز "خود" اونا»
به انتخابِ سعیده
«رویاهای من برای من ترسناک بودن، من از چیزی که میتونستم باشم می ترسیدم»
به انتخابِ سعیده
«گفت: "خودت رو به مسیر بسپار، خودش همه چیز رو بهت میگه، فقط بهش اعتماد کن. یادت نره یه جاهایی مسیر سخت و تاریکه و تو تنها هستی، اینجاها بیشتر به صدای قلبت گوش کن."»
به انتخابِ سعیده
«انگار سفر من باید از این نقطه شروع میشد؛ از تاریک ترین، سردترین و ساکت ترین جای جهانم.»
به انتخابِ سعیده
«به همه چیز مشکوکم و شاید شک شروع خوبی برای تغییر باشه.»
به انتخابِ سعیده
«می خواستم پنهان بشم ولی موضوع پنهان شدن از دیگران نبود، وقتی از خودت متنفر باشی جایی برای پنهان شدن نمیمونه.»
به انتخابِ سعیده
«میدونی؛ نور که باشه همه چیز هست،نور که نباشه فقط یک چیز به چشم میاد اونم تاریکی.»
به انتخابِ سعیده
«دقیقا در لحظه ای که تصور میکردم همه چیز در وخیم ترین حالت ممکن رو به نقطه پایان قرار داره، جهان من در حال تحول بود. نقطه ای که توش دست و پا می زدم نقطه پایان نبود بلکه آغازی بود برای همه چیز.»
به انتخابِ سعیده
«انگار همه چیز دست به دست هم می داد تا منو از همه چیزهایی که تو زندگیم دوست نداشتم و مثل یه دیوونه بهشون چسبیده بودم، رها کنه.»
به انتخابِ سعیده
«من از هرچیز و هرکس که حتی اتفاقی می خواست حالم رو بهتر کنه فراری بودم چون باور داشتم خوب شدنی در کار نیست»
به انتخابِ سعیده
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.