ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی الیف شافاک

«... لحظه ها آب می شوند و می روند، قلب ها سرسخت می شوند، بدن ها فذسوده می شوند، قسم ها از یاد می روند و قوی ترین باورها هم از بین می روند؛ اما عکسی که واقعیت را به دو نیم تقسیم میکند و در عین حال خود دروغی بزرگ است بدون هیچ گونه تغییری باقی مانده است، آن هم با صداقتی ابدی.»
«تنها امید است که آدمی را با رشتهای باریک، به روزهای از راه نرسیده متصل میکند.»
«همیشه برخی از افراد هستند که از بیچارگی و عذاب دیگران سود میبرند و برخی هم از گرسنگی دیگران سیر میشوند.»
«مونا با ناراحتی و بغضی فروخورده گفت: «برای اینکه متوجه حرفات نیستی. وقتی میخوای انتقاد کنی، یه طرفه به قاضی میری و حرفهای غیرقابلقبول و تند میزنی. من خوب میدونم که چی میخوای بگی. از نگاهت خیلی خوب مشخصه که حرف دلت چیه. دانش تو در این مورد کافی نیست؛ پس بهتره حرفی نزنی. نمیشه قرن هفتم رو از دریچهی قرن بیستویکم بررسی کرد و بعد هم نتیجه گرفت.» شیرین: «چه عالی! نمیدونستم. اما اون قرن هفتمی که تو ازش حرف میزنی، تلاش میکنه که بر قرن بیستویکم مسلط بشه و حکومت کنه.»»
«پری با سر به مونا سلام کرد و گفت: «خیلی غمانگیزه!» مونا: «نه، واژه غمانگیز خیلی کمه و برای وصف این مسئله کافی نیست. یه نسل کشی واقعی بوده! نباید هیچوقت فراموش بشه. باید همه به یاد بیارن که چه بلایی سر این افراد بیگناه اومد.»»
«آزور خندید و گفت: «جالبه! کسی به راحتی حرف راست نمیزنه. حقیقتگویی یه پدیدهی نادره، گفتن و شنیدن حقیقت خیلی پسندیده و خوبه!»»
«آدام اضافه کرد: «من تنها به سه اصل: زندگی کن، عشق بورز و بیاموز اعتقاد دارم. فقط همین و بس!»»
«چیزی از دریا در صدفها جا مانده چیزی از تو، در من»
«او کلاً متخصص به خاطر سپردن غمهای زندگی بود، درست مثل همان گردنبندهایی که دختربچهها دوست دارند به گردن بیاویزند و شدیداً از آن مراقبت کنند»
«من یه قانون طلایی دارم. به تو هم پیشنهاد میکنی پیش خودت داشته باشیش. تا وقتی با چشمات ندیدی و با گوشات نشنیدی، با دستات لمس نکردی و وقتی میبینی چیزی با عقل آمیزاد جور درنمیاد، اصلاً باورش نکن.»
«والاترین موفقیتی که بشر میتونه کسب کنه، افزایش آگاهیاش است، چون هر قدر باهوشتر و بادانشتر باشید، حس آزادی بیشتری به شما دست میده.»
«پری با شنیدن حرفها و واکاویهای بیش از حد آن زن، یکمرتبه تصویر آن جوانک ولگرد، پیش چشمانش مانند شمع روشن شد؛ با آن اندام ضعیف و شکننده، چشمان نافذ، لکههای اگزما بر روی دستانش. پری حس کرد، درست است که ظاهر این زن آراسته و شیک به نظر میرسد؛ اما در اعتیاد چیزی نه تنها کمتر، بلکه بیشتر و بدتر از آن مرد ولگرد دارد. بعد او همانطوری که به خانم مالک آژانس خیره مانده بود، تصور کرد که یک کیسهی پلاستیکی پر از بدبختی، رازهای تاریک و سربهمهر از زندگی دیگران در دست این زن است و او مرتب بینیاش را درون آن کیسهی بدبو میبرد و نفس عمیقی میکشد؛ انگار با این کار روحش را سیراب کرده و زندگیاش را تأمین میکند.»
«گویی او با مرتب کردن خانه، تکههای از هم گسستهی خود را مرتب میکرد و کنار هم میگذاشت.»
«در اروپا بیشتر مردم با سواد هستند و تحصیلات عالیه دارن؛ به همین دلیل در اونجا دموکراسی مشکلی درست نمیکنه؛ اما در اینجا، خاورمیانه، شرایط خیلی فرق داره. دادن حق رأی به فردی که سواد نداره و دربارهی چیزی اطلاعات کافی نداره، یعنی دادن یک قوطی کبریت به یک کودک نوپا. با این کار اون بچه میتونه یه خونه رو آتش بزنه و همه چیز رو با خاک یکسان کنه!»
«گاهی برای پیدا کردن خودت، باید از تمام چیزهایی که دربارهی خودت میدانی عبور کنی»
«وقتی یک توهم از جانب افراد متعددی سر بزند، دیگر جرأت ندارید آن را توهم بنامید.»
«مردهای شرقی معمولاً زود ستایش میکردند و عاشق میشدند، بعد هم به همان سرعت، مراتب انزجار خود را اعلام میکردند. کلاً افراط را دوست داشتند، فرقی هم نمیکرد در عشق باشد یا نفرت.»
«پسرهای خاورمیانهای اخلاق خاصی در روابط داشتند. اگر دختری در مقابل خواستههای گستاخانهٔ دوستپسرش مقاومت به خرج میداد، ممکن بود رابطهشان به پایان برسد، و اگر تن به تمام خواستههای پسر میداد، لقب «تنفروش» روی دختر بختبرگشته مینهادند.»
«توی کشوری که دموکراسی باشه، وقتی مست کنی، با خودت میگی چه بلایی سر معشوقهام اومد. اما اگه تو یه کشوری مست کنی که دموکراسی نداره، با گریه میگی سر کشور خوبم چه بلایی آوردن؟( هیع🥲❤️🩹)»
«اگر به حقیقت تلخی بخندید، دیگر هویت تلخش را از دست میدهد و یک لطیفه میشود.»
«او واقعاً گیر کرده بود بین خدایی که مادرش با ترس و تواضع صدایش میزد، و همان خدایی که پدرش از او بابت بیتوجهیهایش گلهمند بود.»
«خیلی سخت است که یک رابطهٔ معمولی با کسی داشته باشی که قبلاً عاشقش بودی.»
«اگر صرفاً به آثار نویسندگان همعقیدهٔ خود معطوف شوید، چیزی بر دانشتان افزوده نخواهد شد.»
«هر دیدگاهی نسبت به خدا داشته باشم، او هم همان دیدگاه را خواهد داشت. اگر عاشقش باشی، او هم عاشقت خواهد بود.»
«هر جا که این آدمای مذهبی ریختن، گناه بیشتر دیده میشه.»
«خیلی فرق بود میان آنچه که در دلش میگذشت و آنچه که به عنوان دین، در شناسنامهاش ثبت شده بود. اصلاً چه کسی گفته که از همان اول، وقتی نوزاد هستی، دینت باید در شناسنامهات درج شود؟»
«منصور: «تمام حرف من اینه که چرا اونا به اسم مذهب دارن خداوند رو میکشن؟ اونا به اسم نظم و قانون، عشق حقیقی رو از یاد تمام انسانها بردن و این خیلی غمانگیزه!»»
«پری پرسید: «بابا، چرا هیچوقت به مذهب علاقه نداشتی و یک فرد مذهبی نبودی؟» منصور: «چون همیشه خرافات زیادی رو وارد مراسم مذهبی کردند و افراد حیلهگر زیادی رو دیدم که خودشون رو مذهبی جا زدند و به اسم مذهب هر کاری که دوست داشتند، کردند.»»
«تمام آرزوی پری این بود که به خوابی عمیق فرو برود و سپس در قامت شخصی دیگر، به دنیا بیاید. شاید او خودش هم فهمیده بود که دیگر بهشت را نمیخواهد.»
«پرسید: «بابایی، چرا تو یه آدم مذهبی نشدی؟» «یه مشت آدم نصیحتکنندهٔ دروغگوی ریاکار رو میدیدم که فکر میکردن فقط خودشون خوبن و بقیهٔ مردم، جیزَن.»»
«با فضیلت ترین عملی که انسان می تواند انجام دهد،آموختنی است که به هدف فهمیدن انجام می شود،زیرا فهمیدن به معنی آزاد منش شدن است.»
«من پیوسته در برزخ هستم شاید من خیلی از چیزها را باهم و یکجا میخواهم ولی در عین حال هیچ کدامشان را با شور و اشتیاق کافی نمیخواهم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.