ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی صادق هدایت
«همه محض رضای خدا او را میزدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتاد جان دارد، برای ثواب بچزانند.»
«با یک امید موهوم زنده بود! به امید عشق موهومی سالها در قبر انتظار خورشید را کشیده بود؟»
«چشمهای او این نوازش را گدایی میکردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، در صورتی که یک نفر به او اظهار محبت کند و یا دست روی سرش بکشد.»
«اگر سخن زر است، سکوت گوهر است...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.