ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی اسماعیل فصیح
«یاد گرفتن درد است. بیماری درد است. عشق درد است. خواستن درد است. پیر شدن درد است. مردن درد است. داشتن درد است. نداشتن درد است. دیدن و ندیدن آدمها درد است. آویختن به زندگی درد است.»
«هر روز صبح که از خواب بلند میشیم، یه کمی متولد میشیم، هر شب که میخوابیم یک درجه به مرگ نزدیکتر میشیم.»
«آدمها برای مردهها اهمیت بیشتر، توجه بیشتر، پول بیشتر، اشک بیشتر و ارزش بیشتر روا میداشتند.»
«حالا هم همه چیز خاطره شده. تمام حادثهها بعد از مدتی خاطره میشوند... بعد هیچی... ولی آدم پوستکلفت و قوی میشود. کسانی که رنج بردهاند و خوب شدهاند، قویترند.»
«زندگی یک قدم زدن کوتاه شبانه است، در طول کوره راهی تاریک به اسم سرنوشت که آغاز و انتهایش معلوم نیست. امید، ما را سرپا نگه میدارد و از سختیها بیرون میکشد.»
«گاهی آدم نه بهخاطر رفتن کسی، بلکه بهخاطر ماندن خاطرهاش غمگین میشود؛ چون میداند چیزی که یکبار تمام شده، دیگر هیچوقت همان آدم و همان روزها نمیشود.»
«بعضی آدمها را نمیشود از زندگی بیرون کرد؛ حتی وقتی دیگر کنارمان نیستند، جایی در آدم میمانند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.