ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مصطفی مستور
«یک روز فروغ پرسید: کی ازدواج میکنیم؟ گفتم اگه ازدواج کردیم، دیگر به جای تو باید به قبضهای آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجارهنامه و اجارهنامه و اجارهنامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی، خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دویمان یخ میزنیم، بیشتر از حالا پیش هم ایم، اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم. نمیتوانیم ببینیم، فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیاله ی زندگی دست و پا میزنیم، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد.»
«وقتی شاطرعباس نان های داغ را توی دستهای مهتاب میگذاشت، دلم میخواست جای شاطرعباس بودم. وقتی مهتاب نان های داغ را لای چادر گلدارش میپیچاند، دلم میخواست من، آن نان های داغ باشم. وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه ی در را میکوبید، هوس میکردم کوبه ی در باشم. وقتی مادرش نان ها را از مهتاب میگرفت، دوست داشتم مادر مهتاب باشم. بعد مهتاب تکه ای نان برای ماهیهای قرمز توی حوض خانه شات می انداخت. من هزار بار آرزو میکردم کاش یکی از ماهی های قرمز توی حوض باشم.»
«مادرم چیزهایی میگوید که هرچه سعی میکنم معنای آنها را بفهمم، نمیتوانم. میگوید از اینکه در دنیای به این بزرگی کسی به فکر خداوند نیست، غمگین است. میگوید آنقدر دلش برای خداوند میسوزد که گاهی شبهای جمعه تا صبح برای او گریه میکند. بعد دست هاش را در موهایم فرو میبرد و میگوید: گاهی هوس میکنم بمیرم.»
«ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم .»
«جزئیات به شکل تأسف باری تباه شده بود. آدمها همه در جزئیات تباه میشدند، اما کسی به جزئیات اهمیت نمیداد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود. آن پایین دلم را به هم میزد. من سعی کردم خوب باشم و همچنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود، اما به نظر میرسید که تنها راه نجات است.»
«زندگی؟ من زندگی نمیکردم. من فقط زنده بودم، دائم دیالیز میشدم. علم پزشکی برای نجات من هیچ غلطی نتوانست بکند. من آنجا روزی هزار بار میمردم و نمیمردم. به این میگویند زندگی؟ لعنت به این زندگی! پس بدبخت بودی؟ نه من بدبخت نبودم، چون بدتر از من هم بود. خوشبخت بودی؟ خوشبخت هم نبودم، من هیچی نبودم. من فقط منتظر مرگ بودم. خوشبختی چیه؟ نمیدانم، شاید دو تا کلیه ی سالم.»
«تو خوشبخت بودی؟ نه ، چرا ؟ چون هیچکس مرا نمی فهمید.خسته شده بودم.همه می گفتند شعرهایم زاییده ی خیال من است، اما من هر چه را که میگفتم، میدیدم.در واقع تا چیزی را نمی دیدم، نمی گفتم.»
«مهتاب پرسید: پس بهشت کجاست؟ من دستش را گرفتم و به شیارهای کف دستش خیره شدم و با انگشت به یکی از شیارها اشاره کردم، گفتم: شاید اینجا باشد.»
«مهتاب به بازپرس گفته است: شوهرم با مدادپاک کن مرا از زندگی اش پاک کرده بود.»
«توی ماشین بیخودی یاد حرف مهتاب میافتم که یک روز به من گفت: دلم برای فیلسوف ها میسوزد. پرسیدم چرا؟ گفت: برای این که یک عمر جان میکنند که بفهمند چی به چی است و آخرش هم خیال میکنند فهمیده اند، اما نفهمیده اند و همینطور میمانند تا بمیرند. من پرسیدم از کجا میدانی که نمیفهمند چی به چی است؟ بعد خندید و گفت: برای این که اگر میفهمیدند چی به چی است، دیگر فیلسوف نمیماندند.»
«روح او مثل بادکنک ترکیده است و حالا تکه تکه شده است.»
«مادرم میگوید: نمیخواهی دنبالش بروی، میگویم مهتاب دیگر برنمیگردد، چون در ذات او خشونت نبود و حالا که خشونت نشان داده است پس برنمیگردد. میگویم: اگر قبلاً دربارهاش حرفی زده بود شاید برمیگشت اما وقتی همهچیز ناگهانی اتفاق بیفتد معنایش این است که چیزی ترکیده است.»
«تو ذات خوشبختی هستی .»
«به نظر من آنهایی که هیچ چیز نمی دانند خوشبخت ترند.»
«خوشبختی روی دوچرخه ای است که از جلو پنجره ی دفتر کارم می گذرد. مردی پسر خردسالش را جلو دوچرخه نشانده و دخترش را روی ترک سوار کرده است.»
«می گوید زن و مرد برای هم مثل درخت اند که شاید میوه شان تلخ باشد اما سایه شان همیشه خنک است،»
«از وقتی که عاشقش شدم دیگر حواسم جمع نبود. برای خانمی که کتاب هنر آشپزی میخواست تأملات دکارت را از قفسه بیرون میآوردم یا به پیرمردی که دنبال اصول باغبانی بود مثنوی مولوی نشان میدادم. به جای چیدن ویترین، یا شعر میخواندم یا برای فروغ نامه مینوشتم. وقتی هم که به دستور حسام خان مجبور بودم قفسه ها را بچینم، کتابهای ریاضی را بین کتابهای شعر میگذاشتم. برای مشتری ها توضیح های بی معنی میدادم و همیشه چشمم به در بود که شاید فروغ بیاید.»
«عشق دیوانه وار به کتاب گرسنگی را از یادم برده بود .»
«چرا آدمها نمی توانند در یکدیگر فرو بروند ؟ از اینکه نمیتوانستم وارد بقیه آدمها شوم احساس تنهایی میکردم .»
«همیشه میگفتی گرسنه که شدی عاشقی را فراموش میکنی، اما نکردم .»
«رویا همه ی زوایای آشپزخانه را می شناسد. جای قشنگی است. ای آشپزخانه! روزی بهترین شعر جهان را برای تو خواهم سرود. خاک تو سرمه ی چشم ما باد! بهترین ستایش ها نثار تو ای بزرگترین چهاردیواری هستی !»
«می دانی، وقتی دیدمش انگار معلق شده بودم در اعماق یک دریای بزرگ. غرق شده بودم، اما به راحتی زیر ده ها فوت آب نفس میکشیدم. انگار وسط آسمان در ارتفاع چند هزار پایی رها شده بودم اما سقوط نمیکردم .»
«فکر میکنم باید روحم را مثل بادکنک باد کنم تا گنده شود، یا شاید هم بگذارمش توی فریزر تا یخ بزند .این طوری بهتر است .»
««اون پایین چهکار میکردی؟» «من آواز میخواندم. من خواننده بودم.» «چی میخوندی؟» «آوازهای اندوه. ما اون پایین داشتیم از غصه دق میکردیم. ما فکر میکردیم تا ابد اونجا گیر کردهیم.» «اندوهِ چی؟» «اندوهِ دوری. ما تنها بودیم. از تنهایی میترسیدیم. از تنهایی و ترس گریهمون میگرفت. جیغ میکشیدیم. ضجه میزدیم. بعد ناله رو با موسیقی مخلوط کردیم، شد آواز.»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.