قصهی آدمهاییکه گاهی وسط زندگی روزمره،عشق و تنهایی را در سادهترین لحظهها تجربه میکنند؛ آدمهایی که زیر فشار زندگی،هنوز تلاش میکنند نگذارند عشق ازبین برود.
«عشق روی پیادهرو» مجموعهای از داستانهای کوتاه مصطفی مستور است؛ داستانهایی دربارهی آدمهایی معمولی که درگیر عشق، تنهایی، دلتنگی، ایمان، مرگ و روابط انسانی هستند.
مستور در این کتاب دنبال اتفاقهای عجیب و داستانهای پرهیجان نیست؛ بیشتر به سراغ لحظههای سادهی زندگی میرود؛ همان اتفاقهایی که شاید در ظاهر کوچک باشند، اما میتوانند آدم را ساعتها به فکر فرو ببرند.
حالوهوای کتاب آرام، صمیمی، کمی تلخ و شاعرانه است. خیلی از داستانها حس تنهایی یا دلتنگی دارند، اما در میان این تلخی، یک جور لطافت و امید هم وجود دارد. انگار مستور میخواهد از دل زندگی معمولی، چیزهایی را بیرون بکشد که معمولاً از کنارشان ساده رد میشویم.
لحنش ساده و روان است و خیلی ادعایی ندارد. جملهها کوتاه و قابلفهماند و بیشتر تمرکز روی احساس و ذهن شخصیتهاست. برای همین کتاب را میشود نسبتاً سریع خواند، اما بعضی داستانها بعد از تمام شدن تازه شروع میکنند به فکر انداختنت.
از نظر سختی، کتاب آسان و خوشخوانی است؛ چون داستانها کوتاهاند و زبان پیچیدهای ندارند. چیزی که ممکن است کمی سخت باشد، بیشتر لایهی احساسی و معنایی بعضی داستانهاست.
اگر بخواهم حس خواندنش را در چند کلمه بگویم: آرام، صمیمی، عاشقانه، تلخ و تأملبرانگیز.
به نظرم «عشق روی پیادهرو» بیشتر از اینکه دربارهی عشقهای بزرگ و رؤیایی باشد، دربارهی عشقهای کوچک و انسانیای است که ممکن است وسط شلوغی زندگی از کنارشان رد شویم و نبینیمشان.
سرفصلها
- دو چشم خانه خیس
- مثل یک قاصدک
- بعد از ظهر سبز
- شبهای یلدا
- مردی که تا زانو در اندوه فرو رفت
- عشق روی پیاده رو
- آرزو
- چند خط کج و کوله بر دیوار
- آن مرد داس دارد
- هل من محیص
- زلزله
- مهتاب
به درد چه کسی میخورد
«عشق روی پیادهرو» به درد کسی میخوره که داستانهای کوتاه، ساده و احساسی رو دوست داره و با موضوعاتی مثل عشق، تنهایی و روابط انسانی ارتباط میگیره؛ مخصوصاً اگر از کتابهایی که بعد از هر داستان، چند دقیقه آدم رو به فکر فرو میبرن لذت میبره.