ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی الیف شافاک
«اگر کسی بگوید 'هرچه لازم باشد بدانم، میدانم`، به او نه به چشم استاد، بلکه به چشم جاهل و نادان باید نگاه کرد. فقط نادانها گمان میکنند همه چیز را میدانند.»
«قاعده سی و دوم: همه پردههای میانتان را یکییکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی. قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری در بارهشان استفاده نکن. بهویژه از بتها بپرهیز، ای دوست. و مراقب باش از راستیهایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت در پی بزرگی مباش!»
«هر وقت جایی مصیبت بزرگی اتفاق بیفتد و همان موقع آدمهای زیادی هم جان بدهند پشت سرش سکوت عمیقی برقرار میشود آن سکوت در اصل کامل ترین صدای دنیاست.»
«قاعده بیست و هشتم: گذشته، مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پس پرده خیال است. نه آینده مان مشخص است نه گذشته مان را می توانیم عوض کنیم. صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در می یابد.»
«بدبختی یک نفر، رنجیدن یک انسان، بر تمام شهر تأثیر می گذارد.»
«قاعده بیست و ششم: کائنات وجودی واحد است. همه چیز و همه کس با نخی نامرئی به هم بسته اند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را بخصوص اگر از تو ضعیف تر باشد بیازاری فراموش نکن که اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسانها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.»
«شمس طوری که انگار با خودش حرف بزند زمزمه کنان جواب داد: «قرآن به تازه عروس می ماند کیمیا کسی که می خواهد بخواندش اگر با دقت و اعتنا به نزدش نرود او هم رویش را میپوشاند و به هیچ وجه روبندش را باز نمی کند.»»
«گمان می کنند آفریدگار جایی آن بالا در آسمان هاست. بعضی ها هم در مکه و مدینه به دنبال او میگردند یا در مسجد محله شان، مگر خدا در یک مکان می گنجد؟ چه غفلتی، او تنها در یک جاست، در دل عاشقان.»
«عشق خدا به دریا میماند. هر انسانی به قدر ذاتش از آن آب بر می دارد. این که هر کسی چقدر آب بر میدارد به گنجایش ظرفش بستگی دارد. یکی ظرفش خمره است یکی دلو یکی کوزه دیگری پیاله.»»
«عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آن جا برایش نمازخانه می شود. اما آدم دائم الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آنجا برایش میخانه میشود. در این دنیا هر کاری که بکنیم مهم نیتمان است نه صورتمان.»
«تکرار کردم: از کجا می آییم به کجا می رویم؟ فرزند، این ها سؤالهای عمیقی است. اگر جوابش را می دانستم شاید جزو علما می شدم»
«قاعده نوزدهم:اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی،ابتدا این ها را به خودت بدهکاری.کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند.خودت را که دوست داشته باشی،اگر دنیا پر از خار هم بشود،نومید نشو،چون به زودی خارها گل می شود.»
«انکه به درون خود سفر کند سرانجام ارض را طی میکند»
«چه مثل مارکوپولو دنیا را بگردیم چه از گهواره تا گور توی خانه بمانیم، فرقی نمی کند؛ برای همه ما زندگی رشته ای از تولدها و مرگ هاست. آغازها و پایان ها برای تولد لحظه ای باید لحظه پیش از آن بمیرد. همان طور که برای زایش «من» جدید من کهنه باید پژمرده و خشک شود....»
«راستش جنم صوفیگری ندارم اما یک چیز را می دانم، رابطه ام با ژانت وقتی درست شد که من از پافشاری و مداخله کردن دست کشیدم. یعنی مجبورش نکردم، توکل اگر این است، به کار می آید.»
«صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقان خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام میکشند و هضم میکنند و می دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.»
«در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمیتوانی حقیقت را کشف کنی. فقط در آینه انسانی دیگر است که میتوانی خودت را کاملاً ببینی.»
«قاعده پنجم: کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام بر می دارد با خودش میگوید: «مراقب باش آسیبی نبینی.» اما مگر عشق این طور است؟ تنها چیزی که عشق می گوید این است: خودت را رها کن بگذار برود! عقل به آسانی خراب نمی شود. عشق اما خودش را ویران می کند. گنج ها و خزانه ها هم در میان ویرانه ها یافت میشود پس هر چه هست در دل خراب است!»
«انسان باید عقلش را کودکی گرسنه و محتاج بداند و با قاشق قاشق علم سیرش کند. اما همان طور که بعضی غذاها برای کودک سنگین است بعضی آگاهی ها هم برای عقل سنگین است این را هم نباید فراموش کرد.»
«هر قدر هم که مخفی کاری کنی خیانت بوی خاص خود را دارد.»
«راستش این دنیا چندان هم محل عدالت نیست، مگر نه؟»
«مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدنِ درون خودت و کشف کردنِ زیباییهای باطنت رهنمون میشود. نه آنکه به مریدپروری مشغول شود.»
«قابله میداند که زایمان بیدرد نمیشود. برای آنکه «تو»یی نو و تازه از تو ظهور کند باید برای تحمل سختیها و دردها آماده باشی.»
«خدا زبان را ننگرد، روان را بنگرد.»
«درست است که خدا را با گشتن نمی توان پیدا کرد، اما خدا را فقط کسانی پیدا می کنند که به دنبالش می گردند.»
«همه مقتول ها در وجود قاتلان به زندگی خود ادامه می دهند. از هنگامی که قابیل هابیل را کشت، هیچ قاتلی نتوانسته از کشیدن بار امانت قربانی اش رها شود..»
«ازدواج کردن با کسی که خیلی با تو فرق دارد رسما یعنی قمار کردن.»
«راه رسیدن به حقیقت از قلب میگذرد، نه از سر.»
«عشق همیشه به معنای رسیدن نیست؛ گاهی میآید تا چشمهایت را به روی چیزهایی باز کند که سالها در وجودت پنهان بودهاند. بعضی آدمها نمیآیند که بمانند، میآیند تا تو را با خودِ واقعیات آشنا کنند»
«شمس:بعضی آدم ها این طورند؛ترس ها و پیشداوری های خود را به دیگران نسبت می دهند و عیب ها و ضعف های خود را در آن ها می بینند.بارِ اصلی این است.ذهنشان پر از ظن است،بعد هم زیر این بار له می شوند.»
«سبب اینکه انسان گردن خم کند و بگوید 'چه کنم، تقدیرم این بوده`، نشانه جهالت است. تقدیر همه راه نیست، فقط تا سر دوراهیهاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردشها و راههای فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگیات حاکمی و نه محکومِ آنی. این را بیست و نهمین قاعده میگوید.»»
««این موسیقی بدعت است، کفر است.» دست بردارید آقایان! هنری که با عشق اجرا میشود چطور ممکن است کفر باشد. لابد میخواهند بگویند خدا موسیقی را، نه فقط موسیقیای که با دهان و ساز اجرا میشود بلکه نوای عزیزی که تمام کائنات را در بر گرفته، به ما عطا کرده، بعد هم گوش دادن به آن را منع کرده؛ همینطور است؟ مگر نمیبینید کلّ طبیعت، هر لحظه و همهجا، به ذکر او مشغول است؟»
«من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن من به نزد او سهل بود»
««به دستهایمان توجه کنید. انگشتهایمان مدام باز و بسته میشوند. میگیریم و رها میکنیم. رها میکنیم و میگیریم. یک بار به درون، بار دیگر به بیرون. بعد از آنکه دستمان را مشت کردیم، حکمآ بازش میکنیم. وگرنه مثل افلیجها میشویم. هستیمان هم همینطور است. لحظهای باز میشود، لحظهای بسته میشود. گاه دلمان میگیرد، گاه باز میشود. این حالتها که به نظر متضاد میرسند، جوهره هستی است. به پرنده در حال پرواز نگاه کنید. به حرکت بالهایش توجه بفرمایید، یک بار به پایین، یک بار به بالا. یک غم، یک خوشی. اینطوری است زندگی. متوازن و موزون.»»
«چون عشق جوهره و هدف اصلی زندگی است. چنانکه مولانا به ما یادآوری کرده، روزی میرسد که عشق به چابکی گریبان همه را میگیرد، حتی گریبان آنهایی را که از او فراریاند، و حتی گریبان کسانی را که از کلمه «رمانتیک» مثل نوعی گناه استفاده میکنند.»
«صوفی آن است که حتی وقتی خواستهاش محقق نشده، شکر گوید.»
«صوفی میگوید به جای آنکه درباره دیگران داوری کنم و حکم بدهم، درون خودم را مینگرم. نادان میگوید همه نقصهای دیگران را پیدا میکنم. اما فراموش نکنید کسانی که در دیگران دنبال خطا میگردند اکثر اوقات خودشان خطاکارند. میگویند وارد جزئیات شویم، آنگاه کل را فراموش میکنند. درختها نمیگذارند جنگل را ببینند...»
«قاعده شانزدهم: خدا بینقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، میتواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتآ در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی»
«قاعده بیست و هفتم: این دنیا به کوه میماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را میشنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک مییابد. اگر سخنی شرّ بر زبان برانی، همان شرّ به سراغت میآید. پس هر که دربارهات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانهروز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز میبینی که همه چیز عوض شده.»
«لابد وقتی مُردم همین حرفها را پشت سر جنازهام میزنند»
«قاعده هجدهم: تمام کائنات با همه لایهها و با همه بغرنجیاش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است درونِ خودمان. در خودت به دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و در دیگران. و فراموش نکن هر که نفْسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است»
«به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بیتو. نگران این نباش که زندگیات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیرِ زندگیات بهتر از رویش نباشد.»
«قاعده بیست و پنجم: فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد. هر گاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم. هر گاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم افتادهایم.»
«برای تولد لحظهای باید لحظه پیش از آن بمیرد. همانطور که برای زایش «منِ» جدید، منِ کهنه باید پژمرده و خشک شود...»
«خدا دوست دارد بندههای عزیزش را در بیابان سرگردان کند تا وقتی به آب میرسند، قدرش را بدانند.»
«یعنی میگویی تصادفی است شاعری که تخلصش «خاموش» بوده ارزشمندترین اثرش را با «بشنو» شروع میکند؟ راستی، خاموشی را میشود شنید؟»
«شمس ابرو در هم کشید: «آزمودنِ صحّتِ ایمانِ دیگران وظیفه ما انسانها نیست. بنده نمیتواند ایمان بندهای دیگر را بسنجد. مگر نمیدانی؟»»
«یا عشق را یادم بده یا ناراحت نشدن از نبود عشق را.»
«حتی پس از گذشت هشتصد سال، امروز هم روح شمس تبریزی و روح مولانا جلالالدین رومی، زنده و سیال، میانمان در حال سماعند...»
«مولانا خودش را «خاموش» مینامید؛ یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیدهای که شاعری، آن هم شاعری که آوازهاش عالمگیر شده، انسانی که کار و بارش، هستیاش، چیستیاش، حتی هوایی که تنفس میکند چیزی نیست جز کلمهها و امضایش را پای بیش از پنجاه هزار بیت پرمعنا گذاشته چطور میشود که خودش را «خاموش» بنامد؟»
«فاحشه باشی یا باکره؛ افتاده باشی یا عاصی، فرقی نمیکند؛ آرزوی یافتن خدا در قلب همه ما، در اعماق وجودمان پنهان است. از لحظهای که به دنیا میآییم، گوهر عشق را درونمان حمل میکنیم. آنجا میماند به انتظارِ کشف شدن»
«اگر انسان بدبینانه نگاه کند به همهجا، طبیعی است که همهجا بدی ببیند»
«مذهب ما یکی است. آن هم خداست.»
«انگار در درونم رازی است که نه از دیگران، بلکه از خودم پنهان میشود.»
«شنید، خنده بر لبانش خشکید. شمس ادامه داد: «اما چیزی که میخواستم بگویم این است که اگر کسی دنبالِ مال و منال و مقام برود، غرق جواهر شود و جامه اطلس و حریر بر تن کند، یعنی کارهایی مثل کارهای شما بکند حضرت قاضی، غیرممکن است بتواند خدا را بیابد!»»
«نمیدانم چرا آدمیزاد تمایل دارد وقتی چیزی را درک نمیکند بدیاش را بگوید.»
«قاعده هشتم: هیچ گاه نومید مشو. اگر همه ی درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز میکند. حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی، …»
«عشق جوهره و هدف اصلی زندگیست روزی میرسد که عشق به چابکی گریبان همه رو میگیرد»
«عشق حس خوشایندی نیست که امروز هست و فردا نیست»
«انگار رازی در درونم است که از خودم پنهان است . اگر روزی آن درویش را پیدا کردم از او این راز را خواهم پرسید»
«عشق یک سفر است . هر مسافری که در این سفر پا میگذارد چه بخواهد چه نخواهد عوض میشود. مسافری وجود ندارد که پا در این راه بگذارد و تغییر نکند»
«صبر کردن فقط به انتظار ایستادن نیست.بلکه باید به آینده فکر کرد .»
«هیچ وقت ناامید نشو . اگر تمامی درها به رویت بسته شوند، او در نهایت برایت یک راه مخفی باز میکند.با اینکه تو الان نمیبینی ، اما در آن پی کوره راهها بهشت وجود دارد.»
«اگر در این دنیا در انزوا بمانی ،انعکاس صدای خودت را میشنوی . نمیتوانی حقیقت را کشف کنی.خودت را فقط در آیینه یک انسان دیگر میتوانی کامل کنی.»
«قاعده چهلم:عمری که بی عشق بگذرد،بیهوده گذشته.نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی،عشق زمینی با عشق آسمانی،یا عشق جسمانی؟از تفاوت ها تفاوت می زاید.حال آن که به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق.خود به تنهایی دنیایی است عشق.یا درست در میانش هستی،در آتشش،یا بیرونش هستی،در حسرتش.»
«قاعده سی و چهارم:تسلیم شدن در برابر حق نه ضعف است نه انفعال.برعکس،چنین تسلیمشدنی قوی شدن است به حد اعلی.انسانِ تسلیم شده سرگردانی در میان موجها و گردابها را رها می کند و در سرزمینی امن زندگی می کند.»
«در نهایت فهمیدم که آدم ها وقتی چیز فوق العاده ای را ببینند که آن را نمیفهمند ، میگویند یا خواب دیده ای یا خیالاتی شده ای و از آن موضوع به راحتی میگذرند»
«اگر تمیزی عبادت بود ، تا به حال زنان خانهدار بغداد باید جزء اولیا و انبیا باشند.»
«برای همین است که آن حرفی را که در ذهن کسی مثل عسل می ماند در گوش دیگری مثل زهر است»
«شهر بغداد ، شهر زیبایی است .اما در این دنیا هیچ زیبایی ماندگار نیست.شهر ها بر پایه های معنویات استوار هستند شهر ها آنچه را که در دل مردمانش باشد را منعکس میکنند. شهر ها مثل آیینه های قدی هستند شاید روزی آن قلب ها تیره و تار شوند، شهر هم جاذبه اش را از دست می دهد.»
«هیچگاه دنبال عشق نگرد،چیز های مهمتر از عشق ، در زندگی وجود دارد.»
«شمس:.عاقبتمان را ما نمیدانیم.اندیشیدن به پایانِ راه کاری بیهوده است.وظیفه تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که بر می داری.ادامه اش خودبخود می آید.»
«شمس:گذشته گرداب است.بی سر وصدا آدم را به درون خودش می کشد.حال آن که تنها چیزی که تو لازم داری زمان حال است.اصل آناست که حقیقتِ حال را دریابی.»
«همانطور که مولانا گفته است روزی خواهد آمد که تمام کسانی که از عشق فرار میکردند و حتی گفتن کلمات رمانتیک را گناه می دانسته اند عشق را پیدا میکنند»
«عشق اساسی ترین چیز در زندگی است ، عشق پایه و اساس است»
«هر قدر هم دیگران خلاف این را بگویند،عشق،فقط یک حس قشنگ نیست که امروز باشد و فردا نباشد.»
«قاعده پانزدهم:خدا هر لحظه در حال کامل کردنِ ماست،چه از درون و چه از بیرون.هرکدام ما اثرِ هنری نا تمامی است.هر حادثه ای که تجربه می کنیم،هر مخاطره ای که پشت سر می گذاریم،برای رفع نواقصمان طرح ریزی شده است.پروردگاد به کمبودهایمان جداگانه می پردازد،زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.»
«تنهایی و خلوت، دو مقوله متفاوتاند. وقتی تنها هستی، راحت میتوانی خودت را فریب دهی که باور داشته باشی در مسیر درست قرار داری. خلوت برای ما بهتر است؛ زیرا به معنای تنها بودن بدون احساس تنهایی است؛ اما دست آخر، یافتن کسی، بهترین است. آن کس، آینهات خواهد بود. یادت باشد فقط در قلب یک انسان دیگر است که میتوانی خودت و حضور خدا را در درونت واقعاً ببینی.»
«قانون چهلم: عمری که بی عشق سپری شده باشد بیهوده گذشته است. مپرس که آیا باید در پی عشق الهی بدوم یا عشق مجازی، عشق دنیوی،آسمانی یا جسمانی؟ از هر دو راهی، دوراهی تازه ای زاده می شود، در حالی که عشق به این تعریف و توصیف ای نیاز ندارد.عشق به خودی خود دنیایی است.یا درست در مرکزش هستی،یا خارج از آن،در حسرتش.»
«قانون اول: این که خالق را با کدام کلمات می شناسیم،نشان دهنده ی این است که خودمان را چگونه میبینیم،اگر وقتی اسم خداوند می اید،ابتدا موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت می رسد،این بدان معناست که تو اغلب اوقات در هراس وشرمندگی هستی،ولی نه،اگر وقتی خدا گفته می شود،ابتدا عشق،مرحمت وشفقت درک میکنی،این یعنی این که درتو از این صفات به وفور یافت میشود.»
«هرکجا عشق باشد...دیر یا زود جدایی هم هست»
«ای گم شده در خود ندانی،بدنت مزار تو شده، چون نفست را نشناخته ای نفست گورکن تو شده.»
«قاعده دوم:پیمودن راه حق کار دل است،نه کار عقل.راهنمایت همیشه دلت باشد،نه سری که بالای شانه هایت است.از کسانی باش که به نفس خود آگاهند،نه از کسانی که نفس خود را نادیده می گیرند.»
«قاعده اول:کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می بریم، همچون آینهای است که خود را در آن می بینیم.هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناکو شرمآور به ذهنت بیاید،به این معناست که تو نیز بیش تر مواقع در ترس و شرم به سر می بری.اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید،به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.»
«اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون میشود»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.