ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی رضا امیرخانی
«یک دور، دورِ دنیا گشته ام، اما به زِ شمایم که هزار دور، دورِ خودتان چرخیده اید… دستِ کم با همین چشم هایی که ندارم، دنیا را دیده ام… – چی دیدی؟ – ما رأیتُ الا جمیلا! – یعنی هیچ چیزِ زشتی ندیدی؟! – ما که چیزی نمی بینیم! اسم مان کور است دیگر…»
به انتخابِ زهرا
«هیچ سری به خودش، به تنِ خودش نگاه نمی کنه. همیشه به رفیقش، به تنِ رفیقش، نگاه می کنه. این اولِ لوطی گریه.»
به انتخابِ زهرا
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان