ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ژانپل سارتر
«_من حاضرم روحم را بدهم و در مقابل يک لحظه برای رقصيدن با شما زنده شوم +روحتان را !؟ _بله! روحم چون چيز ديگری ندارم»
«"يک روز آدم اميدوار میشود. فردای آن روز ديگر اميدی نيست، ديوانهکننده است"»
«_ مردن هم کار کثيفی است +بله... اما در عوض خوبیهايی هم دارد _شما معلوم میشود زياد پرتوقع نيستيد، چه خوبی دارد...! +مسئوليتی در کار نيست، غصه ماديات را نمیخوريم، آزادی کامل و تفريحات بسيار عالی هم در اختيار داريم.»
«- من به شما تسلیت میگویم. ممکن است اینجا را امضا کنید؟ إو که کاملاً حواسش جای دیگر است از جا برخاسته و دفتر را امضا می کند. - بسیار خوب! حالا شما رسمی مُرده اید. إو نمیداند از کدام طرف برود و با تردید سوال میکند: - کجا بایستی بروم؟ پیرزن میگوید: - هر جا مایلید ، مُرده ها آزاد هستند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.