ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فاضل نظری
«خطها به هم رسیدند و به یک جمله ختم شد با عشق ممکن است تمام محال ها.»
«به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع، ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند،نشد»
«در قنوتم ز خدا (عقل) طلب می کردم (عشق) اما خبر از گوشه محراب گرفت نتوانست فراموش کند مستی را هر که از دست تو یک قطره میِ ناب گرفت»
«من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ»
«آدم خلیفه تنهای خدا روی زمین است. امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاح اش 《...و سلاح او گریه است.》»
«"آب طلب نکرده همیشه مراد نیست، گاهی بهانه ای ست که قربانیات کنند"»
«اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی نبینمات که غریبانه اشک میریزی هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن! بخند! گرچه تو با خنده هم غمانگیزی»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.