ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
«گرگ گفت:((فردایی وجود نداره.فردا وقتی مهم میشه که به امروز تبدیل شده باشه.))»
— به انتخابِ فاطمه
«گرگگفت:((هر چیزی که مهمه،امروز اتفاق می افته.))»
— به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((مسیری که در پیش داریم؛شاید سختترین مسیریه که تا به حال طی کردهام،اما من اون رو در آغوش خواهم گرفت و همهی وجودم رو وقفش خواهم کرد و از هر آزمونی که با خودش داشته باشه،استقبال می کنم،چون می دونم طی کردن این مسیر من رو به جایی میرسونه که باید باشم.))»
— به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((بدنم داره در هم می شکنه،ولی احساس می کنم چیزی درونم در حال تغییر کردن و قویتر شدنه.))»
— به انتخابِ فاطمه
«احساس می کرد زندگی دارد بدنش را ترک می کند.»
— به انتخابِ فاطمه
«گرگادامه داد:((تو هیچ وقت نمی دونی ابرها کِی از راه می رسن و اون وقت آرزو میکنی از فرصتی که داشتی استفاده می کردی.))»
— به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((باید همین الان شروع کنیم؛ماه منتظر ما نمیمونه.))»
— به انتخابِ فاطمه
«آمایا گفت:((ولی نمیدونم توی اون مسیر چه چیزهایی وجود داره.این یه سفر به سوی ناشناخته هاست.))»
— به انتخابِ فاطمه
«آمایا ادامه داد:((مامانم گفت اگه ماه رو با همهی وجودت دنبال کنی،تو رو به جایی می بره که باید باشی.))»
— به انتخابِ فاطمه
«گرگ گفت:((برای رسیدن به هر مقصدی،به مسیر نیاز داریم))»
— به انتخابِ فاطمه
«زخمهای یک عمر زندگی بر چهره اش دیده می شد...»
— به انتخابِ فاطمه
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان