ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فردریک بکمن
این کتاب درباره پیرزنی شوخ طبعی بود که مادر خوبی نبود و تلاش میکرد حداقل مادربزرگ خوبی باشد. او سعی میکرد به نوه اش یاد بدهد زندگی بیارزش تر از آن است که ما جلوی کارهایی که در سرمان میچرخد را بگیریم. چیز هایی که برایش ضرر داشت را میخورد و کارهایی که دور از عقل بود را انجام میداد اما اگر از دور نگاه میکردی شاید کارهایش را انقدر ها هم بد نبود فقط به سبک مادربزگانه بود. حتی وقتی که نوه اش را نصف شب برده بود باغ وحشی که بسته هم بود تا میمون ها را نشانش دهد و وقتی نگهبانان باغ وحش اومدن، طرفشان فضولات پرت کرد ؛ در اصل چون آن روز صبح نوه اش را درمدرسه ازیت کردهبودند و شالگردن هری پاتری اش را سوراخ کرده بودند میخواست آن خاطره را با این کارش کمرنگ کند.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان