ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ویکتور هوگو
«در زمان انقلاب، مراقب اولین سری که از بدن جدا میکنید باشید. چرا که آن سر، اشتهای مردم را به انقلاب چند برابر می کند.»
«همه ی انسانها خدا را باور داشتند و جایگاه اعدام چیزی نبود جز مرز میان زمین و آسمان . اما حالا که دیگر اکثریت مردم به هیچ چیز اعتقاد ندارند شما محکومین به اعدام را به چه چیزی امیدوار میکنید ؟»
«مدعیالعموم پیری که در آن جامهٔ بلند سرخرنگ موهایش سفید شده و همهٔ عمر نانش را در خون مجرمان خیسانده و خورده بود ناگهان چهرهٔ انسانی دلسوز به خود گرفته و خداوند را گواهِ بر خشم و ناراحتیاش از گیوتین میگرفت. کتاب آخرین روز یک محکوم»
«ای آقایانی که در مرکز تالار مجلس نشستهاید، ای آقایانی که جایتان در بخشهای انتهایی مجلس است، بخش اعظمی از مردم دارند رنج میکشند. شما جمهوریخواه باشید یا سلطنتطلب فرقی نمیکند، مردم رنج میکشند. واقعیت این است. مردم گرسنهاند، مردم از سرما به خود میلرزند و فقر آنها را به فراخورِ جنسیتشان به سمت جنایت یا فحشا هدایت میکند. به مردم رحم کنید. دلتان به حال ملتی که پسرانش به زندان و دخترانش روانهٔ فاحشهخانهها میشوند، بسوزد.»
«دریغا ! انسان در جهان به جز یک موجود عزیز کسی را دوست ندارد و به او نیز از صمیم قلب تعلق خاطر داشته باشد آن موجود نازنین و عزیز در جلوی چشمش نشسته باشد و او را ببیند و نگاه کند و حرف بزند و جواب بدهد ولی او را نشناسد. انسان بجز از آن یک تن انتظار تسلی و دلجویی داشته باشد ولی او بیگانگی کند و نداند که چون طرف رهسپار دیار مرگ است ناگزیر به تسلی و دلجویی نیاز مبرم دارد. از کتاب آخرین روز یک محکوم»
«از محکوم پرسید که آیا چیزی برای گفتن دارد یا نه. کلود گفت «حرفِ خاصی ندارم. بااینحال میخواهم بگویم من دزدی کردهام و یک نفر را هم کشتهام. من دزد و قاتلم، قبول. اما چرا دزدی کردهام؟ چرا کشتهام؟ آقایان قضات! آیا هرگز این دو سؤال را از خود کردهاید؟» پس از پانزده دقیقه مشورت طبق اعلامیهٔ اعضای هیئتمنصفه، کلود بینوا به اعدام محکوم شد. از کتاب آخرین روز یک محکوم»
«من چیزی را که بیش از همه میترسم، خودِ مرگ نیست؛ ترس من از آن لحظهایست که دیگر هیچ فرصتی برای برگشتن، حرف زدن و زندگی کردن باقی نمانده باشد.»
«اگر قرار باشد کسی را از زندگی محروم کنیم، دستکم باید بدانیم چه چیزی را از او میگیریم؛ تمام آیندهاش، تمام آدمهایی که دوستشان دارد و تمام لحظههایی که هنوز میتوانست زندگی کند.»
«هر انسانی محکوم به مرگ است؛ تفاوت فقط در این است که بعضیها زودتر از موعدشان میدانند.»
«افسوس، در تمام دنیا فقط یک نفر را عمیقاً دوست داشته باشی، با تمام وجودت به او عشق بورزی، روبهروی تو نشسته باشد، تو را ببیند و نگاهت کند، با تو حرف بزند و به سؤالاتت پاسخ دهد اما تو را نشناسد،دردناک است.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.