ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی احمد شاملو
«ای تیز خرامان! لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود.»
«دیدم آنان را بی شماران و انگیزه های عداوتشان چندان ابلهانه بود که مردگان عرصه ی جنگ را از خنده بی تاب میکرد و رسم و راه کینه جویی شان چندان دور از مردی و مردمی بود که لعنت ابلیس را بر می انگیخت.»
«زمین مرا و تو را و اجداد ما را به بازی گرفته است. و اکنون به انتظار آن که جاز شلخته ی اسرافیل آغاز شود هیچ به از نیشخند زدن نیست.»
«کیستی که من اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ میکنم؟»
«ای همهی امیدها مرا به برآوردن این بام نیرویی دهید!»
«آری در مرگآورترین لحظهی انتظار زندگی را در رویاهای خویش دنبال میگیرم. در رویاها و در امیدهایم!»
«کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی ست تا زهدان خاک از تخمه ی کین بار نبندد»
«شوربختان را نیک فرجام بردگان را آزاد و نومیدان را امیدوار خواسته ایم تا تبار یزدانی انسان سلطنت جاویدانش را بر قلمرو خاک بازیابد.»
«کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی ست تا بلبلهای بوسه بر شاخ ارغوان بسرایند»
«اینان به مرگ از مرگ شبیهترند»
«از آنها که رویاروی با چشمان گشاده در مرگ نگریستند، از برادران سربلند، در محلهی تاریک یک تن بیدار نیست.»
«وینک مهر تو: نبردافزاری تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.»
«جنگل آینه ها به هم در شکست و رسولانی خسته بر این پهنه ی نومید فرود آمدند. که کتاب رسالتشان جز سیاهه ی آن نام ها نبود که شهادت را در سرگذشت خویش مکرر کرده بودند»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.