ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ژول ورن
داستان در مورد دختری هست که شرطش برای ازدواج دیدن اشعهٔ سبزی هست که به عنوان افسانه شنیده بود. همراه دو داییش تصمیم میگیره بره دنبال این افسانه و محقق شدن آرزوش. چون مادر این دختر برای برادرها خیلی عزیز بود و ایشون از دنیا میره و مجرد ماندن خواهرزاده دغدقهٔ دایی ها بوده ؛ پیشنهاد ازدواج از سمت دایی ها مطرح میشه بنابراین شرط دختر با آرزوش هوشمندانه همسو شد. من ۹ سالم بود که این کتاب رو هدیه گرفتم و خوندم خیلی جزئیاتشو یادم نمیاد. جز اولین کتابهای قطوری بود که خوندم و دوسش داشتم.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.