ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی وون پیونگ سون
«مردم چشمشان را به روى فجايعى كه در جاهاى ديگر اتفاق مى افتند مى بندند، چون مى گویند كارى از دست شان برنمی آيد؛ امّا براى اتّفاقى كه در نزديكى شان مى افتد هم هچ اقدامى نمى كنند، چون خيلى مى ترسند. اكثريت مردم مى توانند احساس كنند، امّا عمل نمى كنند. آن ها مى گویند همدلى مى كنند، امّا به آسانی هم به فراموشى مى سپارند. اين طور كه من مى فهمم، اين واقعى نيست. من نمى خواهم اين طور زندگی كنم.»
«گاهی آدمها را نه با آنچه میگویند، بلکه با آنچه نمیتوانند بگویند، باید شناخت.»
«تولد من انتخاب اونا بوده اما این دلیل نمیشه من برم دنبال نقشه هایی که اونا برام کشیدن اونا دائم میزنن تو سرم که یه روزی پشیمون میشی اما حتی اگه پشیمون بشم، خوشحالم که لااقل دنبال انتخاب خودم رفتم.»
«اعتراف نمیکرد که آسیب پذیر است. او فقط وانمود میکرد که قوی است.»
«معمولى بودن سخت ترين راه است. همه فكر مى كنند «معمولى بودن» كار راحتى است. امّا واقعاً چند نفر روى اين جاده ی به اصطلاح آرام حركت مى كنند؟ اين كار براى آدمى مثل من كه حتّى معمولى به دنيا نيامده بود، به مراتب دشوارتر بود.»
«کتابها ساکتاند؛ تا وقتی صفحهای را باز نکنی، داستانهایشان را بیرون نمیریزند.»
«آدمها فکر میکنند عادی بودن آسان است، اما عادی بودن سختترین چیز برای رسیدن است»
«هیچ آدمی نیست که نتوان نجاتش داد؛ فقط آدمهایی هستند که از تلاش برای نجات دیگران دست میکشند»
«هرچه بیشتر یک کلمه را تکرار کنی، زمانی میرسد که معنایش محو میشود»
«عادی یعنی چی؟ -مثل دیگران بودن آخه وقتی همه باهم فرق دارن چطوری میشه مثل بقیه بود؟»
«کتاب ها مرا به جاهایی میبرند که در هیچ موقعیت دیگری نمیتوانستم به آنجا بروم.»
«احساس میکنم با بوی کتاب های قدیمی در ارتباطم»
«با توجّه به اقدامات مامان، عشق چیزی نبود جز غر زدن به خاطر هرچیز بى اهميّت، با چشمانی اشكبار درباره ى اين كه فرد بايد در اين موقعيت و آن موقعيت چنین و چنان رفتار كند. اگر اسم اين عشق بود، من ترجيح مى دادم نه چیزی بدهم و نه چیزی بگیرم. البته هيچ وقت اين رابا صداى بلند نگفتم.»
«مامان مى گفت همه چیز به خاطر خودم است و به آن «عشق» مى گفت، امّا به نظر من، ما اين كارهارا به خاطر خودش انجام مى داديم كه نااميدانه مى كوشيد فرزندى متفاوت نداشته باشد.»
«مامان هم در جوابش گفته بود عشق براى آدم هاى بزدل نيست.»
«وقتى انتظار مى رفت عصبانى بشوم، سكوت باعث مى شد صبور به نظر برسم؛ اگر وقتى كه قرار بود بخندم ساكت مى ماندم، مى گذاشتند به حساب جدّى بودنم؛ و اگر موقعى كه بنا بود گریه كنم سكوت مى كردم، قوى به نظر مى رسيدم. سكوت بى برو برگرد حكم طلا را داشت.»
«ترجیح میدادم اصلا خودم را درگیرشان نکنم اما اگر زیاد از حد هم آرام به نظر میرسیدم، عین دریاچه ای آرام بازهم مامان میگفت ممکن است به من برچسب «دور از آدمیزاد» بزنند.»
«مردم نمیتونن کسی رو که با بقیه فرق میکنه تحمل کنن.»
«مردم چشمان شان را بر روی فجایعی که در جاهای دیگر اتفاق می افتد، می بندند چون می گویند کاری از دست شان برنمی آید، اما برای اتفاقی هم که در زندگی شان می افتد هیچ اقدامی نمی کنند، چون می ترسند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.