ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی امیلی برونته
برای من از اون کتابهاست که موقع خوندنش ممکنه بارها از دست شخصیتها حرص بخوری، ولی باز بخوای بدونی قراره چه اتفاقی براشون بیفته. چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که آدمهای داستان خیلی با احساساتشون زندگی میکنن، اما همیشه بلد نیستن با اون احساسات کنار بیان. انگار بعضیهاشون بهجای اینکه از عشق چیزی برای بهتر شدن بسازن، اون رو به دلیلی برای رنجوندن خودشون و بقیه تبدیل میکنن. فضای داستان هم برخلاف عاشقانههای معمول، اصلاً آرام و دلنشین نیست؛ بیشتر حس تلخی، خشم و آشفتگی داره. چیزی که ازش با من موند این بود که شدت یک احساس، لزوماً نشونهی سالم یا ارزشمند بودنش نیست. ممکنه کسی واقعاً احساس عمیقی داشته باشه، اما بلد نباشه چطور باهاش زندگی کنه و گاهی آسیبهایی که از این ناتوانی به وجود میان، خیلی بیشتر از چیزیان که خود آدم تصور میکنه.
«بلندیهای بادگیر» قصهی عشقیست که از دوست داشتن فراتر میرود؛ عشقی که با خشم، غرور، انتقام و فقدان گره میخورد و سالها بعد هم دست از آدمها نمیکشد. امیلی برونته نشان میدهد بعضی عشقها قرار نیست آراممان کنند؛ قرار است بخشی از ما شوند، حتی اگر بهایشان ویرانی باشد. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود: بعضی آدمها از زندگیمان میروند، اما از درونمان نه.
یه کتاب عاشقونهی بی نقص که شخصیتهاش به خوبی پرداخته شدن و قابل درک هستن، شخصیت سفید و سیاه نداره این کتاب و خاکستری هم توصیف خوبی برای فضای کتاب هست هم شخصیتها! یکی از پیچیدهترین روابط عاشقونه مال این کتابه و البته که دردناک هست اما به هرکسی که نخونده توضیه میکنم بخونه حتی اگه رمنس ژانر موردعلاقهش نیست.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.