ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی صادق هدایت
«تنها مرگ است که دروغ نمیگوید.»
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.»
«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد ، ستاره من باید، دور، تاریک و بیمعنی باشد شاید من اصلا ستاره نداشتهام !.»
«کسانی هستند که از بیستسالگی شروع به جان کندن میکنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیهسوزی که روغنش تمام بشود خاموش میشوند.»
«فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.»
«… حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای بک دسته آدمهای بیحیا، پرو، گدامنش، معلومات فروش چاروادارو چشم و دل گرسنه بود.»
«تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود، فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد.»
«چیزی که وحشتناک بود، حس میکردم که نه زندهٔ زنده هستم و نه مردهٔ مرده ، فقط یک مردهٔ متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.»
«ولی هیچوقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تاثیری نداشته است.»
«از این حالت جدید خودم کیف میکردم و در چشمهایم غبار مرگ را دیده بودم، دیده بودم که باید بروم.»
«قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.»
«باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم»
«از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس میکردم...»
«کاش میتوانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بیدغدغه!»
«برای کسی که در گور است زمان بیمعنی است.»
«اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.»
«زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم میگذشت و میگذرد.»
«نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد»
«چیزی که تحمل ناپذیر بود این است. حس میکردم از همه این مردمی که میدیدم ومیانشان زندگی میکردم دور هستم . ولی یک شباهت ظاهری،یک شباهت محو و دور و درعین حال نزدیک،مرا به آن ها نزدیک میکرد، همین احتیاجات مشترک زندگی بود که از تعجب من می کاست .»
«در چشمهایش، در چشمهای سیاهش شیب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو میکردم، پیدا کردم. و در مسیرهای مهیب افسونگر آن غوطهور شدم...»
«در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطهی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم.»
«عشق چیست؟ برای همه ی رجاله ها یک هرزگی یک ولنگاری موقتی است. عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد.»
«حضور مرگ همه ی موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات میدهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند در سنهائی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث میکنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم.... و در تمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره میکند.»
«اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس میکردم تنها چیزی که از من دلجوئی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود - فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.