ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی آلبر کامو
«آدمی كه حتی فقط يك روز زندگی كرده باشد میتواند صد سال را راحت در زندان بگذراند. آنقدر ياد و خاطره خواهد داشت كه حوصلهاش سر نرود.»
«من مطمئن نبودم كه واقعا ًچه چيزی برايم جالب است، اما كاملا مطمئن بودم كه چه چيزهايی برايم جالب نيست. و اتفاقا ً آن حرفهايی كه او میزد برايم جالب نبود.»
«در برابر جهانی که هیچ پاسخی به پرسشهای ما نمیدهد، شاید تنها آزادیِ واقعی این باشد که از وانمود کردن دست برداریم.»
«میگويند من باهوش هستم. اما درست نمیفهميدم چهطور صفاتی كه برای يك آدم عادی صفت خوب است میتواند برای يك مجرم تبديل به اتهامی وحشتناك بشود. دستكم مرا به حيرت انداخت.»
«این عقیده مامان بود و مدام تکرارش میکرد که آدم، دست آخر به همه چیز عادت میکند.»
«انگار آن فوران مرا شسته بود و زشتی هایم را پاک کرده بود ، مرا از شر امیدهایم خلاص کرده بود و در آن شب جان گرفته از ستاره ها و نشانه ها، برای اولین بار خودم را آسوده سپردم به بی اعتنایی مهربان دنیا.»
«به عمرم آدمی به سر سختی تو ندیده ام. همه ی جانی هایی که پیش از تو پیش من آورده اند همه شان با دیدن این صلیب که نشانه ی رنج است به گریه افتاده اند.»
«گفت: روح مرا کاویده و هیچ چیز پیدا نکرده. گفت حقیقت این است که من اصلا روح ندارم، هیچ چیز انسانی در وجود من نیست و هیچ یک از آن اصول اخلاقی که در دل انسان هاست در دل من وجود ندارد.»
«امروز مامان مُرد. شاید هم دیروز. نمی دانم.»
«《در جامعه ی ما، هر کسی که در مراسم تدفین مادرش گریه نکند می تواند محکوم به مرگ شود 》»
«مردم میگویند من آدمی کمحرف و گوشهگیر هستم. میخواست بداند خودم راجع به این مسئله چه فکر میکنم. جواب دادم راستش دوست دارم ساکت بمانم؛ مگر اینکه حرفی برای گفتن داشته باشم.»
«آدمی که یک روز هم زندگی کرده باشد، میتواند بی هیچ زحمت صد سال را در زندان سپری کند آنقدر خاطره دارد که حوصله اش اصلا سر نرود...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.