ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی استیو تولتز
«هرکسی دلش می خواهد آن بالا بالاهاباشد.خب این هم یک درس دیگر.هیچ وقت بالا نباش کنار بایست بگذاردیگران سراین مسائل به جان هم بیفتند.تو سرت را بنداز پایین وکار خودت را بکن.هیچ چیز از این مهم تر نیست.»
به انتخابِ منیژه
«مثل تنور زبانه بکشیدولی روشنایی تان را از دنیا مخفی کنید.قدرت این را داشته باشید کهشعله هایتان را سرکوب کنید.»
به انتخابِ منیژه
«اگربدون فکر کردن از باور عامه ی مردم پیروی کنی مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است»
به انتخابِ مریم
«رهایی در این است که شبیه دیوانه ها باشی»
به انتخابِ مریم
«کودکی ام یک چیز به من یاد داداین بود که تفاوت ثروتمندو فقیر چیزی نیست اما شکاف بین سلامتی و بیماری را نمی توان هیچ جوره پر کنی.»
به انتخابِ منیژه
«مرگ وزندگی باهم برابر نیستند ولی باقی چیزها شاید نقاط مشترکی داشته باشند.»
به انتخابِ منیژه
«وقتی مردم فکر می کنند که روزهای آخرت است با تو مهربان می شوند.فقط وقتی سعی میکنی به این دنیابرگردی دوباره چنگال هایشان را نشان می دهند.»
به انتخابِ منیژه
«بعضی آدمها حس میکنند در حال غرق شدنی و وقتی جلوتر میآیند تا ببیند، نمیتوانند در برابر وسوسهی پا گذاشتن روی سرت مقاومت کنند.»
به انتخابِ مینا
«فکر کردم چیزی که آدم را مجنون میکند تنهایی یا درد نیست. ماندن در وضعیت وحشت مدام است.»
به انتخابِ مینا
«بعضی وقتها حرف نزدن هیچ نوع زحمت و سختی ندارد اما گاهی وقتها فشار و دردش از بلند کردن پیانو هم بیشتر است.»
به انتخابِ مینا
«در عجب بودم چطور آدمها، بعد از این همه رنج و درد و ماجرا و اضطرابی که به زندگیات تحمیل میکنند، به همین راحتی راهشان را میکشند و از زندگیات میروند بیرون...»
به انتخابِ مینا
«خجالت آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی میکند و به این نتیجه میرسد تنها چیزی که با خود به گور میبرد شرم زندگی نکردن است.»
به انتخابِ مینا
«ممکن است تمام پول دنیا مال تو باشد آقای هابز، ممکن است تمام دنیا و ذراتش را صاحب باشی، ممکن است از ماه و ستارگان سود سهام بگیری ولی من جوانم و تو پیری و من چیزی دارم که تو نداری-آینده!»
به انتخابِ مینا
««امرسون درک میکرد! گفته: «هر لحظهای که با کسی ملاقات میکنم بدل به یک جزء میشود.» مشکل من همین است. من یکچهارم کسی هستم که باید باشم! شاید حتا یکهشتم. بعد گفته «وقتی وارد دنیا میشویم صداهایی که در انزوا میشنویم ضعیف و غیرقابل شنیدن میشوند.» این دقیقاً مشکل من است: من صدای خودم را نمیشنوم! همچنین گفته «ساده است زندگی مطابق نظر دنیا، ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی، ولی مرد بزرگ کسی است که در میانهی جمع، قادر است از استقلال و تنهاییاش لذت ببرد.» من قادر نیستم!»»
به انتخابِ ثنا
«به اندازه کافی صندلی یا خوشبختی وجود ندارد که به همه برسد، همینطور غذا، همینطور شادی، همینطور تخت و شغل و خنده و دوست و لبخند و پول و هوای تمیز برای نفس کشیدن... و موسیقی همچنان ادامه دارد. من یکی از اولین بازندهها بودم و داشتم فکر میکردم آدم باید در زندگی صندلی خودش را همراه داشته باشد تا محتاج منابع عمومی روبهکاهش نباشد.»
به انتخابِ فرشته
«هیچچیز جالب و خوبی در عشق یکطرفه وجود ندارد. بهنظرم کثافت است، کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساسات را نمیدهد ممکن است در کتابها هیجانانگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیرقابل تحملی خستهکننده است.»
به انتخابِ فرشته
«خجالتآور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی میکند و به این نتیجه میرسد تنها چیزی که با خود به گور میبرد شرم زندگی نکردن است.»
به انتخابِ فرشته
««خندهداره که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینین ولی برای پدر و مادر شدن، نه. هر هالویی میتونه پدر و مادر بشه، حتا لازم نیست تو یه سمینار یه روزه شرکت کنه.»»
به انتخابِ فرشته
«میل آدمها به بردگی قابل باور نیست. خدایا. بعضی وقتها چنان آزادیشان را پرت میکنند کنار انگار داغ است و دستشان را میسوزاند.»
به انتخابِ فرشته
«وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله میکنند «اگه همه از بالای پل بپرند پایین، تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ میشوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب میآید و مردم میگویند «هی. همه دارن از روی پل میپرن پایین، تو چرا نمیپری؟»»
به انتخابِ فرشته
«مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی میمونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانهوار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر میکنه.»
به انتخابِ فرشته
«بدترین چیز آتئیست بودن این است که براساس اعتقادات نداشتهام میدانم تمام این بیپدرها هیچ عقوبتی در دنیای دیگر نخواهند دید ـ تمامشان قسر در خواهند رفت. این خیلی ناراحتکننده است؛ هر چه را بکاری درو نمیکنی، هر چه بکاری همان جا که کاشتهای باقی میماند.»
به انتخابِ فرشته
«رهایی در این است که شبیه دیوانهها باشی.»
به انتخابِ فرشته
«تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانونهاش سر دربیاری. زندگی رو قضاوت نکن، فکر انتقام نباش، یادت باشه آدمهای روزهدار زنده میمونن ولی آدمهای گرسنه میمیرن، موقعی که خیالاتت فرو میریزن بخند، و از همه مهمتر، همیشه قدر لحظهلحظۀ این اقامت مضحکت رو تو این جهنم بدون.»
به انتخابِ فرشته
««هیچوقت نمیشنوید ورزشکاری در حادثهای فجیع حس بویاییاش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسانها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آیندهمان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادیام را از دست دادم»»
به انتخابِ شمیسا
««خندهداره که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینین ولی برای پدر و مادر شدن، نه. هر هالویی میتونه پدر و مادر بشه، حتی لازم نیست تو یه سمینار یهروزه شرکت کنه.»»
به انتخابِ شمیسا
««احساس میکنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفته ام ولی اینقدر جلو رفته ام که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش میکنم این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی هیچوقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از اینکه هیچی به دست نیاری.»»
به انتخابِ شمیسا
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان