ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی استیو تولتز
«عاشق شو جسپر. هیچ لذتی بالاتر از عشق نیست! لذت؟ یعنی یه چیزی مثل یه وان پر از آب داغ توی زمستون؟ آره دیگه چی؟ احساس میکنی زندهای، با تمام وجودت زندگی رو حس میکنی.»
«هنگام سقوط تنها چیزی که میتوانی دستت را بهش بند کنی وجود خودت است.»
«وقتی از دنیا کنار میکشی دنیا هم به همان اندازه از تو کنار میکشد.»
«خب اگر زندگی یک هدیه باشد چی؟ تاحالا هیچ هدیهای را پس ندادهاید؟ چیز جدیدی نیست.»
«ولی نمیشود با تفکر مثبت مرگ را تاراند؛ مثل این میماند که با خودت فکر کنی: خورشید از غرب طلوع خواهد کرد. از غرب، از غرب هیچ ثمری ندارد...»
«ساده است زندگی مطابق نظر دنیا، ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی ولی مرد بزرگ کسی است که: در میانهی جمع قادر است از استقلال و تنهاییاش لذت ببرد...!»
«اما به گمانم غیر طبیعی نبود. اصلا عشق اول همین است. آنچه اتفاق میافتد از این قرار است یکی را میبینی وعاشقش میشوی و فورا یک حفره درونت سرباز میکند و به دردت میآورد. این حفره همیشه آنجا میماند. اما متوجه آن نیستی تا آنکه یکی از راه میرسد و آن را پر میکند و بعد با محتویات حفره میزند به چاک.»
«مَن چیزی جز شانس نداشتم.جوان تر از آن بودم که از پیری بمیرم و پیرتر از آن که جزء آمار مرگ ومیر نوزادان به حساب بیایم.این وسط گیر کرده بودم. در دوره وحشتناکی از زمان که آدمها چاره ای ندارند جز نفس کشیدن..»
«چخوف اعتقاد داشت اگه به آدمها نشون بدی چجور موجودی هستن بهتر میشن. فکر نکنم حرفش درست باشه. فقط باعث میشه غمگین تر و تنهاتر بشن.»
«هر کس که ادعا می کند یکی از دوستانش در طول سال ها هیچ تغییری نکرده، فرق نقاب و چهره واقعی را نمی فهمد...»
«نه این که با بدبختی مشکلی داشته باشم چون می دانم تا آخر عمر دست از سرم بر نمی دارد فقط نمی خواهم مشکلات آینده ام از جنس مشکلات فعلی ام باشند. امیدوارم بتوانم هر سالم را با یک مصیبت وحشتناک متفاوت به یاد بیاورم.»
«حس کردم چیزی که باعث میشود انسان دیوانه شود فقط تنهایی و رنج نیست، بلکه بودن در وحشتی دائمی است.»
«قبول ، نمی شود برای خوشبختی در زندگی برنامه ریزی کرد ، ولی این امکان وجود دارد که بعضی اقدامات را برای جلوگیری از بدبختی انجام داد...»
«مردم احتمالاً تمام عمر تظاهر به دوست داشتن خانواده، دوستان، همسایگان و همکارانشان میکنند و بیست سال واقعاً فریب عظمایی نیست.»
«به دلیل اینکه گمنامی ضمانت صداقت است( همان طور که اسکار وایلد گفته است به هر کسی یک نقاب بدهید تا حقیقت را بگویند)»
«ناامیدی بی انتهاست.»
«آیا تا به حال شنیده اید ورزشکاری در یک حادثه حس بویاییش را از دست داده باشد؟! اگر قرار باشد به دلایلی دنیا به ما درسی بدهد که نمیتوانیم یاد بگیریم، ورزشکاران باید پاهایشان را از دست بدهند، فیلسوفان تفکرشان، نقاشان چشمشان، موسیقی دان گوشهایشان و آشپزان زبانشان را.....»
«هرکسی دلش می خواهد آن بالا بالاهاباشد.خب این هم یک درس دیگر.هیچ وقت بالا نباش کنار بایست بگذاردیگران سراین مسائل به جان هم بیفتند.تو سرت را بنداز پایین وکار خودت را بکن.هیچ چیز از این مهم تر نیست.»
«مثل تنور زبانه بکشیدولی روشنایی تان را از دنیا مخفی کنید.قدرت این را داشته باشید کهشعله هایتان را سرکوب کنید.»
«اگربدون فکر کردن از باور عامه ی مردم پیروی کنی مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است»
«رهایی در این است که شبیه دیوانهها باشی.»
«کودکی ام یک چیز به من یاد داداین بود که تفاوت ثروتمندو فقیر چیزی نیست اما شکاف بین سلامتی و بیماری را نمی توان هیچ جوره پر کنی.»
«مرگ وزندگی باهم برابر نیستند ولی باقی چیزها شاید نقاط مشترکی داشته باشند.»
«وقتی مردم فکر می کنند که روزهای آخرت است با تو مهربان می شوند.فقط وقتی سعی میکنی به این دنیابرگردی دوباره چنگال هایشان را نشان می دهند.»
«بعضی آدمها حس میکنند در حال غرق شدنی و وقتی جلوتر میآیند تا ببیند، نمیتوانند در برابر وسوسهی پا گذاشتن روی سرت مقاومت کنند.»
«فکر کردم چیزی که آدم را مجنون میکند تنهایی یا درد نیست. ماندن در وضعیت وحشت مدام است.»
«بعضی وقتها حرف نزدن هیچ نوع زحمت و سختی ندارد اما گاهی وقتها فشار و دردش از بلند کردن پیانو هم بیشتر است.»
«در عجب بودم چطور آدمها، بعد از این همه رنج و درد و ماجرا و اضطرابی که به زندگیات تحمیل میکنند، به همین راحتی راهشان را میکشند و از زندگیات میروند بیرون...»
«خجالت آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی میکند و به این نتیجه میرسد تنها چیزی که با خود به گور میبرد شرم زندگی نکردن است.»
«ممکن است تمام پول دنیا مال تو باشد آقای هابز، ممکن است تمام دنیا و ذراتش را صاحب باشی، ممکن است از ماه و ستارگان سود سهام بگیری ولی من جوانم و تو پیری و من چیزی دارم که تو نداری-آینده!»
««امرسون درک میکرد! گفته: «هر لحظهای که با کسی ملاقات میکنم بدل به یک جزء میشود.» مشکل من همین است. من یکچهارم کسی هستم که باید باشم! شاید حتا یکهشتم. بعد گفته «وقتی وارد دنیا میشویم صداهایی که در انزوا میشنویم ضعیف و غیرقابل شنیدن میشوند.» این دقیقاً مشکل من است: من صدای خودم را نمیشنوم! همچنین گفته «ساده است زندگی مطابق نظر دنیا، ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی، ولی مرد بزرگ کسی است که در میانهی جمع، قادر است از استقلال و تنهاییاش لذت ببرد.» من قادر نیستم!»»
«به اندازه کافی صندلی یا خوشبختی وجود ندارد که به همه برسد، همینطور غذا، همینطور شادی، همینطور تخت و شغل و خنده و دوست و لبخند و پول و هوای تمیز برای نفس کشیدن... و موسیقی همچنان ادامه دارد. من یکی از اولین بازندهها بودم و داشتم فکر میکردم آدم باید در زندگی صندلی خودش را همراه داشته باشد تا محتاج منابع عمومی روبهکاهش نباشد.»
«هیچچیز جالب و خوبی در عشق یکطرفه وجود ندارد. بهنظرم کثافت است، کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساسات را نمیدهد ممکن است در کتابها هیجانانگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیرقابل تحملی خستهکننده است.»
««خندهداره که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینین ولی برای پدر و مادر شدن، نه. هر هالویی میتونه پدر و مادر بشه، حتا لازم نیست تو یه سمینار یه روزه شرکت کنه.»»
«میل آدمها به بردگی قابل باور نیست. خدایا. بعضی وقتها چنان آزادیشان را پرت میکنند کنار انگار داغ است و دستشان را میسوزاند.»
«وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله میکنند «اگه همه از بالای پل بپرند پایین، تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ میشوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب میآید و مردم میگویند «هی. همه دارن از روی پل میپرن پایین، تو چرا نمیپری؟»»
«مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی میمونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانهوار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر میکنه.»
«بدترین چیز آتئیست بودن این است که براساس اعتقادات نداشتهام میدانم تمام این بیپدرها هیچ عقوبتی در دنیای دیگر نخواهند دید ـ تمامشان قسر در خواهند رفت. این خیلی ناراحتکننده است؛ هر چه را بکاری درو نمیکنی، هر چه بکاری همان جا که کاشتهای باقی میماند.»
«تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانونهاش سر دربیاری. زندگی رو قضاوت نکن، فکر انتقام نباش، یادت باشه آدمهای روزهدار زنده میمونن ولی آدمهای گرسنه میمیرن، موقعی که خیالاتت فرو میریزن بخند، و از همه مهمتر، همیشه قدر لحظهلحظۀ این اقامت مضحکت رو تو این جهنم بدون.»
««هیچوقت نمیشنوید ورزشکاری در حادثهای فجیع حس بویاییاش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسانها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آیندهمان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادیام را از دست دادم»»
««احساس میکنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفته ام ولی اینقدر جلو رفته ام که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش میکنم این یادت بمونه مارتین. اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی هیچوقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه. نترس از اینکه هیچی به دست نیاری.»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.