ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی شارلوت برونته
«من پرنده نیستم؛ و هیچ دام و توری نمیتواند مرا به بند بکشد. من انسانی آزادم، با ارادهای مستقل.»
«: تو سردت هست،مریض هستی و احمق هم هستی. ثابت خواهم کرد در چند کلمه:سردت هست برای اینکه تنهایی.هیچ ضربه و حرکتی نمیتواند اتشی را که در توست شعله ور کند .مریض هستی برای اینکه بهترین و عالی ترین و شیرین ترین احساساتی که به افراد انسان داده اند از تو مضایقه شده. احمق هستی برای اینکه نمی خواهی سعی کنی آن احساسات را در قلبت به وجود بیاوری ، حتی یک قدم بر نمی داری تا با آن که در انتظار توست رو به رو شوی.»
«این حرف بیهوده ایست که می گویند سکوت و آرامش موجب رضایت خاطر انسان می شود. من این عقیده را قبول ندارم : افراد انسان باید حرکت داشته باشند ؛ و اگر نمی توانند به ان دسترسی پیدا کنند باید آن را بیافرینند.»
«اگر تمام مردم دنیا از تو نفرت داشته باشند و تو را شرور بدانند اما وجدان تو اعمالت را تایید کند و تو را از خطا مبرا بداند ،بدون دوست نخواهی بود.»
«بله خانم رید ، این سوز و گداز های وحشتناک ناشی از رنج های روحی را نتیجه ی رفتار تو می دانم .اما بائو تورا ببخشم چون نمی دانستی چه میکنی.تو وقتی قلب مرا جریحه دار میکردی تصورت این بود که داری امیال بد مرا ریشه کن می کنی .»
«در ان بعد از ظهر ملال انگیز چه روح پریشانی داشتم!چطور تمام مغزم آشفته و تمام قلبم دستخوش هیجان شده بود!و با این وصف ، کشاکش فکری من در چه ظلمتی ، درچه جهل مرکبی ، جریان داشت!نمیتوانستم به این سوال درونی که چند سال ، بی وقفه و با وضوح فکرم را مشغول داشته بود جواب بدهم : چرا تا حالا ،در ظرف این مدت ، اینطور رنج میکشیدم؟»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.