ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ویلیام فاکنر
«وقتی سایه پنجره روی پردهها افتاد ساعت بین هفت و هشت بودومن دوباره پابند زمان بودم و صدای ساعت را میشنیدم.»
«و من فکر کردم که چطوری وقتی آدم نمیخواهد کاری را بکند، جثهاش سعی میکند یکجور ناغافلی با حقهبازی به کردن آن کار وادارش کند.»
«میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخاش میکشاند و پیروزی خیال باطل فیلسوفها و احمقها است.»
«این ساعت پدربزرگ بود و وقتی پدر آن را به من داد گفت: کونتین من این گور آمال و آرزوها را به تو میدهم. به طرز عذابدهندهای شایسته است که آن را برای تحصیل پوچی تجارت بشری بهکار ببری، همانقدر بهدرد احتیاجات شخصیات بخوره که به درد احتیاجات پدرت یا پدر پدرت خورد.»
«آمیختن روایت مستقیم با نوعی جریان ذهنی که در آن سرکشیهای فکر و احساس میتوانند مستقیمآ بهصورت کلمات جریان بیابند و با پرده کشیدن بر روی موارد قطعی و فعالیتهای ظاهری، خود را آشکار سازند.»
«باید به خود بیاموزند که ننگی پستتر از ترسیدن نیست»
«در شهر ما هم بعضی روزهای آخر ماه اوت اینطوری است، هوا همینطور باز و مشتاق است و چیزی غمانگیز و حسرتآور و آشنا در آن هست. پدر میگفت آدم ماحصل تجربیات اقلیمی خودش است.»
«تأسف آدم همیشه از عادتهای بیهودهای است که دچار آنها میشود. این حرف پدر بود.»
«دمپایی دستم بود، من اونو نمیدیدم، ولی دستهایم آن را میدیدند، و صدای شب شدن را میشنیدم و دستهایم دمپایی را میدیدند، اما من خودم را نمیدیدم، اما دستهایم دمپایی رو میدیدند و من آنجا چندک زده بودم و صدای تاریک شدن رو میشنیدم.»
«آنوقت من ساکت ماندم. خودمون رو میشنیدیم. تاریکی را میشنیدیم.»
«من این را به تو میدهم نه برای اینکه به یاد زمان باشی بلکه برای آنکه بتوانی گاه و بیگاه زمان را فراموش کنی و تمام نفست را برای فتح آن حرام نکنی. گفت چون هیچ نبردی فتح نمیشود حتی درهم نمیگیرد. میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخاش میکشاند و پیروزی خیال باطل فیلسوفها و احمقها است.»
«یک زمانی بود که آدم را از روی کتابهایش میشناختند»
«شکسپیر در نمایشنامه مکبث گرفته شده: «زندگی داستانی است لبریز از خشم و هیاهو، که از زبان ابلهی حکایت میشود، و معنای آن هیچ است.»»
«مردان و زنان جوانی که امروزه در کار نوشتنند، مشکلات دل آدمی را، که با خود در ستیز است، از یاد بردهاند و نوشته خوب تنها زاییده این ستیز تواند بود، زیرا جز این چیزی در خورد نوشتن نیست، در خورد عذاب و عرقریزی نیست.»
«کدی بوی درخت ها را میداد. توی آن سه کنج تاریک بود، اما پنجره را میدیدم. آنجا چمبک زدم و دمپایی را محکم گرفتم. دمپایی را نمیدیدم، اما دستهایم آنرا میدید، و میشنیدم که دارد شب میشود، و دستهایم دمپایی را میدید اما خودم نمیدیدم، اما دستهایم دمپایی را میدید، و آنجا چمبک زدم و شنیدم که دارد شب میشود.»
«ای کاش فقط به جهنم رفتن بود، کاش همهاش همین میبود. و تمام. کاش تمام چیزها تمام میشد و هیچکس هم آنجا نه جز او و من. چه میشد اگر کاری چنان وحشتناک مرتکب شده بودیم که همه از جهنم میگریختند جز ما.»
«پدرمان میگفت: ساعتها زمان را میکشند. میگفت: زمان تا وقتی چرخهای کوچک تق تق پیش میبرندش مُرده است، زمان تنها وقتی زنده میشود که ساعت بازایستد،»
«پدرمان میگفت که انسان مساوی است با حاصل جمع بدبختیهایش، پدرمان میگفت: ممکن است گمان بری ک روزی عاقبت بدبختی خسته میشود، اما آن وقت خودِ زمان مایهی بدبختیات خواهد شد.»
«وعده ی چیزی را به یک زن نمیدهم و نمیگذارم بفهمد که میخواهم چی بهش بدهم. برای اینکه از پسشان بربیایی، تنها راه همین است. همیشه توی حدس نگهشاندار، اگر دیگر نمیدانی چطور غافلگیرشان کنی، با مشت بزن توی چانهشان. ( این قسمت برام نفرت انگیز بود، اگ میخوایید زنیرو از دست بدین انجام بدید)»
«باورکردن این فکر سخت است که عشق یا اندوه سند قرضهای است که بدون نقشه خریداری میشوند تا جایشان را به هر موضوع دیگری بدهند که خدایان در همان زمان به تصادف به حرکت در آوردهاند.»
«تنها یک چیز هست که آن روی سگم را بالا میآورد، آن هم آدم ریاکار است. آدمی که خیال میکند هرچی را که ازش سردر نمیآورد حتما حقه بازی است و در اولین فرصتی که گیرش بیاید اخلاقا وظیفه خودش میداند چیزی را که گفتنش به او مربوط نیست ب شخص ثالث بگوید.»
«"به نظر من پول ارزشی ندارد. ارزشش به چهجور خرج کردنش است. مال هیچکس نیست، پس این چه کاری است که آدم بخواهد آن را جمع کند. پول فقط مال کسی است که بتواند بگیرد و نگهشدارد." ( این منم وقتی میگن چرا الکی پولاتو خرج میکنی😂)»
«از خودم میپرسیدم که ببینی ساعت چند است. پدر میگفت: تأمل بیوقفه درباره ی وضعیت عقربه های خودکار روی صفحهای ساختگی که نشانهی عمل ذهنی است. پدر میگفت: مدفوعی است مانند عرقِ تن.»
«آدمها خیلی وقت ها قول های میدهند تا وجدان خودشان را راضی کنند.»
«پدرمان میگفت: آنچه همیشه مایهی تاسف آدم میشود،کسب عادت های بیهوده است»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.