ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی جان استاینبک
«✔️در اینجا جنایتی به وقوع می پیوندد که بر همگان آشکار است. اندوه، درد و رنج حکم فرماست، که گریستن نمی تواند آن را مشخص کند. در اینجا کاستی و ناکامی ویژه ای است که هرگونه کامیابی را از میان برمی دارد. زمین بارور، ردیفِ درختانِ شق و رق، کُنده های تنومندِ درختان، میوه های رسیده و کودکانی که از کمبودِ ویتامین در حال مرگ هستند، باید بمیرند. زیرا پرتقال صرف نمی کند و سود نمی دهد. در گواهیِ دفن، پزشک قانونی باید بنویسد: مرگ بر اثرِ سوءتغذیه. زیرا غذا باید بگندد ناگزیر باید بگندد . ص ۴۷۳»
«✔️قهوه ها را در کشتی ها به جای مواد سوختنی بسوزانید، ذرت را برای گرم شدن به آتش بکشید، سیب زمینی ها را در رودخانه ها بریزید و در ساحل رودها نگهبان بگمارید و نگذارید گرسنگان آنها را از آب بیرون بکشند. خوک ها را قتل عام نکرده و دفن کنید و بگذارید در دل زمین بگندند و بپوسند. ص ۴۷۴»
«✔️در چشمانِ این مردم، ناکامی و شکست دیده می شود و خشم، جان می گیرد. در روحِ این مردم خوشه های خشم پُر می شود، می روید و سنگین می شود ، سنگین می شود تا به بار بنشیند. ص ۴۷۵»
«✔️مردمِ ما مردمِ خوب و مهربونی ان. خدا کنه روزی برسد که مردمِ ما دیگر ندار و بدبخت نباشند و بچه ها غذا داشته باشند. و انجمن مالکان می دانست که یک روز این دعا تمام خواهد شد ، و آن روز پایانِ کارِ آنهاست. ص ۳۲۶»
«✔️تو این دنیا فقط یه چیز مسلمه، و اون اینه که کسی حق نداره تو زندگیِ یکی دیگه دخالت کنه و قروقاطیش کنه. شاید بد نباشه بهش کمک کنه، اما حق نداره بهش بگه باید چیکار کنه. هر کس بارِ گناهِ خودش رو از زمین بر میداره. ص ۳۰۷»
«✔️هیچ مردی حق ندارد امشب با یک دختر سَر کُند و شبِ دیگر با دیگری. زیرا این کار دنیاها را به خطر می اندازد. ص۲۶۷»
«✔️ شاید به دویست نفر احتیاج داشته باشه، اما با پونصد نفر صحبت میکنه و اونا به بقیه هم میگن و وقتی میری اونجا می بینی هزار نفر وایسادن. و همون آدم میگه: من ساعتی بیست سنت میدم، و شاید نصف آدما راه میفتن و میرن. اما هنوزم پونصد تای دیگه موندن که اونقد گشنن که فقط واسه نون کار کنن. حالا متوجه شدی هر چه آدم بیشتری گیر بیاره ، هرچه گشنه تر، در نتیجه مزدِ کمتری میده. و اگه بتونه اونایی رو گیر میاره که اهل و عیال داشته باشن. ص ۲۶۰»
«✔️مردِ ژنده پوش آهسته گفت: من، من دارم برمی گردم ، من اونجا بودم. کالیفرنیا بودم، اونجا هیچ خبری نیست. ص ۲۵۸»
«✔️بابا گفت: خیلی سخته آدم از خانواده اش جدا شه، راهشو بگیره و بره. آدمایی مثل ما که خونه ای داشتیم. ما که از زیر بُته در نیومدیم، تا اون وقت که ما رو به زور تراکتور از خونمون بیرون نکرده بودن ، زمین و مزرعه داشتیم. ص ۲۵۷»
«✔️تام گفت: سی روز عیبی نداره، صدو هشتاد روزم عیبی نداره، اما از یه سال بیشتر نمیدونم. تو یه سال یه چیزیه که تو هیچ چیزِ دیگه ی دنیا نیست، یه چیزِ ناراحت کننده ، یه چیزِ ناراحت کننده ای که تو دلِ همه ی اونایی که توی بند و زنجیرن وجود داره. ص ۲۴۲»
«✔️چشمانِ نگران، هرگز آرامش نمی یابند. و دهانِ عبوس هیچ وقت خوشحال و شاد نیست. ص ۲۱۲»
«✔️ "من غذا کم دارم"، "من هیچی ندارم". اگر این مساله به این نتیجه برسد که ( ما ) غذا کم داریم. همه چیز رو به راه می شود و جنبش، سیرِ حرکتش را می یابد. ص۲۰۶»
«✔️بترس از وقتی که اعتصاب ها پایان پذیرند ،ولی مالکانِ بزرگ هنوز زنده باشند. زیرا هر اعتصابِ شکست خورده دلیل بر این است که گامی برداشته شده است. ص ۲۰۵»
«✔️کِیسی گفت: اما بابابزرگ امشب نمُرد، اون درست وقتی مرد که شماها اون رو از ولایتش بیرون آوردین. ص ۱۹۸»
«✔️بابای من همیشه میگفت: همه میتونن زِه بزنن. اما مرد اونه که دووم بیاره. ما همیشه سعی میکنیم تحمل داشته باشیم. ص ۱۹۲ (زِه زدن ؛ کنایه از: از زیرِ کاری شانه خالی کردن، شکست خوردن)»
«✔️بابا گفت: بعضی وقتا قانون رو نمیشه رعایت کرد، یعنی باید غیر محترمانه رفتار کرد. و گاهی آدم ناچاره قانون رو کنار بذاره. حالا میگم که من حق دارم خودم بابام رو دفن کنم، کسی مشکلی داره؟! ص۱۹۰»
«✔️مرد گفت: نمیدونم بالاخره به کجا می رسیم و چه به سِر و روزگارمون میاد. ص۱۷۵»
«✔️کِیسی گفت: همه میدونن من یکی از اوناییم که تمام قدرتم رو صرفِ جنگیدن با شیطان کردم، واسه اینکه خیال می کردم شیطان دشمنه. اما اونایی که خِر این مملکتو چسبیدن چیزی هستن از شیطون بدتر، و اگه دستشونو کوتاه نکنیم ول کنِ معامله نیستن. تا حالا یکی از اون هیولاهای گیلا (نوعی سوسمار) رو دیده ای آقا ؟ یه جایی رو میگیره، تو از وسط نصفش می کنی، اما سرش سالم میمونه. گردنش رو می زنی، باز هم سرش سالم میمونه، بالاخره ناچار میشی با یه پیچ گوشتی سرشو بکوبی تا ول کنه. وقتی اونجا رو گاز گرفت، زهرش رو مرتب میریزه تو اون سوراخی که با دندون درست کرده بود.... ص ۱۷۵»
«✔️تو این مملکت چه خبر شده؟! من میخوام اینو بدونم که چی میخواد بشه؟! مردم دیگه نمیتونن زندگی کنن، دیگه نمیتونن از راه کِشت و کار زندگی کنن. من از شما می پرسم چه خبر شده؟! با هر کس صحبت می کنم به یه دلیلِ خاصی عجله داره که فقط بره. ص ۱۷۳»
«✔️بابا بزرگ گفت: اینجا ولایت منه . من مالِ اینجام، به من چه مربوط که اونجا حتی تو رختخواباشونم پرتقال و انگور دارن. من جایی نمیام، اینجا وطنِ خوبی نیست ، اما بالاخره خونه ی منه. شما برین، من همینجا تو ولایتِ خودم می مونم... ص ۱۵۲»
«✔️بی تفنگ نمی شود جایی رفت. وقتی کفش، لباس، غذا و حتی امید هم از دست رفته باشد، تفنگ را باید داشته باشیم. ص ۱۲۲»
«✔️لطفا تا انتها بخونید😔👇: ✔️شاید در یک زمینِ حاصلخیزِ دیگر بتوانیم از نو شروع کنیم، در کالیفرنیا که درخت های میوه فراوان است. اما نمی توانی از نو شروع کنی، فقط یک نوزاد می تواند از تازه به تازه شروع کند. تو و من ، آخر ما همانیم که بودیم . یک لحظه غیظ و خشم و هزارها خاطره.... این ما هستیم ، این زمینِ سرخ رنگ ما هستیم . سیل، گرد و خاک ، سال های خشکی و قحطی این ما هستیم ، ما نمیتوانیم دوباره شروع کنیم، آن تلخی و تلخکامی را به آن اوراقفروش فروختیم، او همه را خرید. اما ما هنوز هم آن را داریم و وقتی که مالکین به ما گفتند باید برویم، وقتی تراکتور خانه ما را خراب کرد ، آن ما هستیم تا بمیریم. به کالیفرنیا یا هر جای دیگر که برویم یکایکِ ما پیشاهنگِ سپاهی هستیم که یک مُشت عالمِ رنجدیده را به دنبال خود می کشیم و با دردها و رنجهایمان قدم برمی داریم. یک روز همهی ارتش های تلخکامی و رنج در همین راه قدم بر خواهند داشت ، همه با هم خواهند رفت و وحشتی مرگآور می پراکنند. ص۱۲۱»
«✔️گمونم صد هزارتایی مثل ما رو زابرا کردن. تامی اگه همه ی ما جلوشون وایساده بودیم، نمیتونستن بیرونمون کنن. ص۱۰۷»
«✔️جود گفت اون التماس می کرد و می گفت تو رو خدا از این جور چیزا نخون، می گفت اگه بخونی آتشی میشی و برای اونایی که حکومت دستشون هست، احترام قائل نمیشی. مولی گفت: من همین حالا هم هیچ احترامی بهشون نمیذارم، اونم اون دولتی که ما داریم که حداقل منفعتش رو از جیگرِ ما آدما بیرون میکشه. ص ۷۸»
«✔️کیسی گفت: بله باید حرف زد. بعضی وقتا آدمِ غصه دار باید حرف بزنه تا غصه رو از دلش بیرون بریزه. بعضی وقتا کسی که خیالِ آدم کُشی داره، راجع به قتل حرف میزنه و بعد هم کسی رو نمیکُشه و راحت میشه. تو هم کارِ خوبی کردی. تا اونجا که میشه سعی کن کسی رو نکُشی. ص ۷۵»
«✔️کیسی گفت: اونا قبل از اینکه بمیرن، باید زندگی کنن. ص ۷۴»
«✔️من باید برم اونای که راهیِ جاده ها شدن رو ببینم. به دلم برات شده که باید ببینمشون. اونا به کمک احتیاج دارن که هیچ موعظه ای نمیتونه بهشون بده. هنوز زندگی رو تموم نکرده به امید آخرت باشن؟؟! نقلِ روح القدس رو بشنون؟! اون وقت روحِ خودشون غمگین و افسرده باشه؟! به کمک احتیاج دارن، اونا قبل از اینکه بمیرن ، باید زندگی کنن. ص ۷۴»
«✔️کیسی گفت: آدم وقتی به یه جا اُنس میگیره، دیگه سخته از اونجا دل بکنه و بره. آدما به یه نوع فکر کردن عادت میکنن، و دیگه سخته اونو ول کنن. من دیگه واعظ نیستم، اما همیشه دارم دعا می کنم و دعا میخونم، و خودم هم نمیدونم چیکار دارم میکنم. ص ۷۲»
«✔️به عیسی قسم، آدم وقتی میبینه دارن بهش دستور میدن، سر قوز میفته و نمیره. ص ۶۸»
«✔️من هیچ دلم نمی خواهد که قبل از کشتنِ کسی که مرا گرسنگی می دهد، از گرسنگی بمیرم. ص ۵۶»
«✔️به من دستور داده اند: هر خانواده ای که از اینجا نرفت، تراکتور را بیاورم و خانه را خراب کنم. آن وقت یکی، دو دلار بهم می دهند . پسر کوچولوی من تا حالا حتی یک جفت کفش هم نداشته. ص ۵۵»
«✔️من این خانه را با دست های خودم ساخته ام، میخ های کهنه و کج و کوله را راست کرده ام تا این تیرک ها را به هم میخ کنم. تیرها را با سیم های عدل بندی به هم بسته ام، اینجا مال من است، من آن را ساخته ام، اگر بخواهی خرابش کنی با تفنگ پای پنجره می ایستم، و اگر جرات کنی نزدیک بیایی، مثلِ یه خرگوش سوراخ سوراخت میکنم. ص۵۵»
«✔️مستاجرین داد می زدند: درست است. اما این زمین ها مالِ ماست ، ما خودمان آنها را اندازه گرفته و تقسیم کرده ایم . ما در همین جا به دنیا آمده ایم و به خاطر آن کُشته داده ایم. در آن مُرده ایم. حتی اگر خوب هم نباشد باز هم مالِ ماست. در آن به دنیا آمده ایم ، رویش کار کرده ایم، در آن مُرده ایم. این یعنی مالکیت، نه سندی که شماره دارد... ص ۴۹»
«✔️وینک هر وقت عرق می خورد و کله اش گرم می شد، آدم خیلی خوبی بود. ص ۴۳»
«✔️راستش اینه که بابا اهل نامه نوشتن نیست، علاقه ای هم نداره چیزی بنویسه. آخه بابا تا حالا یه خطم ننوشته، اون معتقده حرفی که با دهن نشه گفت، حیفه آدم مداد رو برداره اونو بنویسه. ص ۳۹»
«✔️به خداوند فکر می کردم و به راهِ عیسی مسیح، آخه ما چرا باز اینو به حساب خدا بذاریم یا به حساب عیسی؟! پیش خودم فکر می کردم شاید اینجوریه که ما فقط مردا و زنا رو دوست داریم، شاید همون روحِ خدا باشه، روح آدمیزاد، یه عشق و علاقه ی مخصوص. شاید تمام آدم ها یه روحِ اصلی و بزرگی دارن که هر کسی جزئی از اونه. ص۳۸»
«✔️به جهنم! تو این دنیا نه گناه وجود داره و نه ثواب . اینا رو مردم از خودشون درآوردن. همش همینجوره. بعضی از کارای مردم خوبه، بعضیا هم نیست. مردم حق دارن فقط همینو بگن و بس... ص ۳۶»
«هیچ کس ،هر چند شایسته بود،هرچند عاشق زمین و روییدنی ها بود ،اگر در عین حال کاسب کار خوبی نبود ،دیگر نمیتوانست پابرجا بماند»
«پدربزرگ همان موقع که از زمین جدایش کردید مرده بود .»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.