ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی عباس معروفی
«ما آلمانی ها معتقدیم که عاقبت همه چیز بر خاک می ماند و آدمی می رود. جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.»
«و هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال میکند دلبستگیهایی به آن دارد. بعد یکی یکی آن ها را از آدم میگیرند»
«سرزمین ما کجاست ؟ هرکجا که آدم خوش است ، خوش است.»
«تا میتوانی به درخت تکیه کن ، روزی همین درخت دار می شود. سال بلوا صفحه ۱۱۵»
«وقتی سر قدرت دعوا دارند ، با همه چیز مردم بازی می کنند ساده نباش سال بلوا صفحه ۸۳»
«شاید به خاطرِ خودِ عشق باشد که عشاق به هم نمیرسند، و یا اگر برسند، زمانه بینشان جدایی میاندازد و چنان پرتشان میکند که از این سر و آن سرِ عالم بیفتند بیرون.»
«این همه رنج، این همه زخم و این همه غصه کافی نبود که این همه دار و تیر و تفنگ میساختند؟»
«پدر انتظارش را به من واگذار کرد، نمیتوانست بیش از این ها منتظر بماند، گفت: نوشا، پسرم! گفتم: من دخترم. گفت: انتظار انتظار است، فرقی نمیکند.»
«این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است.»
«چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟»
«ظهر داشتیم از گرما خفه میشدیم، حالا از سرما نمیتوانیم بخوابیم. جاوید گفت: "اینها مال ظلم است، آه مظلوم خورشید را می کُشد."»
«گفت:سال وماه به هم ریخته ،علتش این است که ادم ها به حق خودشان قانع نیستند .ظهر داشتیم از گرما خفه میشدیم حالا نمیتوانیم از سرما بخوابیم . سال بلوا صفحه۴۷»
«دانستم که این هم باید از حقه های رزم آرا باشد که حرف های خودشان را از قول بزرگان نقل می کنند ،یاس وناامیدی را در دل ها می کارند وبعد می گویند حالا ما آمده ایم که بهترش کنیم ... سال بلوا صفحه۳۶»
«ناامنی بدترین بلایی است که سر ملتی میآید، بیقانونی، بینظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها. بعدش هم بلوا شد.»
«شک کن دخترم، شک اساس ایمان است.»
«و بعدها به مادرم گفتم که وقتی خدا بخواهد مورچهای را نابود کند، دو بال به او میدهد تا پرواز کند آنوقت پرندگان شکارش میکنند.»
«این هم غم انگیز است . مگر آدم های نخستین چه میکرده اند که گناهانشان را میشوریم و بهشان میگوییم وحشی؟ آدمها از ترس وحشی میشوند ،از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدمهای دیگر را از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست ، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمیدانند ؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار میشویم؟ این همه جنگ ،این همه آدم برای چیزی کشته شدهاند که آن چیز حالا دستشان نیست ،دست فرزندانشان هم نیست. فقط میجنگیدهاند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را میخوریم؟ همان چیزهایی که در گذشته ها خون هزاران نفر را به خاطرش ریخته اند؟ خاک بر سر همه شان کند! پس چه غلطی کرده اند؟ پدر میگفت که هر جنگی به خاطر صلح درمیگیرد ، و هر صلحی مقدمهای است برای جنگ.»
«روی هوا بوسیدمش و سرم را به موازات سرش کج گرفتم ، گفتم: «تا بوده این جور بوده که زن ها در عشق ثابت قدم ترند.»»
«تقدیر، اسب رم کرده ای است که نمی شود بهش دهنه زد.»
«گفت: «آدم همیشه باید به قدر کافی پول همراهش باشد، به خصوص یک دختر جوان. شاید در راه دستت خورد و کوزهٔ کسی را شکستی.»»
«خوشیمان را به رنج دیگران نمی خریم.»
«آدم خوب، دشمن دارد.»
«مرده اند، مردانی که ندانستند چرا زنده اند!»
«جهان کوهی است وهم آلود که به هر صدایی پاسخ می دهد، ما به زمان نیاز داریم.»
«چقدر دلم میخواست تو روبروی من می نشستی تا بگویم نگاه کن که چقدر خوار و ضعیف می شوند؟چرا فکر نمی کنند؟آدم مگر هر حرفی به زبانش آمد می گوید؟نگاه کن چقدر حقیرند،مثل بچه های لجباز روح آدمرا می جوند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند،نه به عشق فکر می کنند نه گذشته ها یادشان می آید.یادشان نیست که روزی روزگاری گفته اند: "دوستت دارم."»
«مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند ، این یادت باشد ص۵۸»
«کاش می توانستی به جای پول جمع کردن و بد مستی و عربده کشی و بدتر از همه به جای بد گمانی کمی هم به فکر زندگی باشی.»
«دلم میخواهد ماه من و تو همیشه ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود. آدمها حسودند ، زمانه بخیل است، و دنیا عاشق کش است ص ۲۰۵»
«راست است که وقتی آدم می میرد، کنار خودش در میان آدمهای سوگوار به انتظار می نشیند. و من چشم به راه بودم. هر آن خیال می کردم او را میبینم .»
«توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است، بعد یواش یواش بهش آب می بندند، خاصیتش را از دست می دهد، واسه همین است که پیشرفت نمیکنیم.»
«و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت میکشند گریه کردم، دخترهایی که بعدها از خود متنفر میشوند ومثل یک درخت توخالی، پوسته ای بیش نیستند، عاقبت به روزی میافتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح وجسمشان همان پوسته است، وخودشان نمیدانند چرا زندهاند.»
«وقتی خدا میخواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت. چه حوصله ای! این موها ، این چشم ها… خودت میفهمی ؟ من همه این ها را دوست دارم.»
«زندگی که همه اش پول و عنوان نیست .»
«چه حرفها! مگر ما میتوانیم شخصیت آدمها را تعیین کنیم؟ چرا هرکس که به های هوی دنیا دل نمیدهد، میشود بیسر و پا؟»
«آمد کنارم نشست، سرش را به دامنم گذاشت، پاهاش را دراز کرد و چشمهاش را بست: «کارم از تکیه گذشته. دلم میخواهد توی بغلت بمیرم.» «تو دیوانهای» «شاید آره، شاید هم نه.» «اما من حسرتی شدهام.» «به چی؟» «به تو، لامذهب، به تو.»»
««حالا دیگر دنبال برادرهام نمیگردم.» «پس دنبال کی میگردی؟» «خودم.» «مگر کجایی؟» «توی دست های تو، لای موهای تو. کارم ساخته شده.»»
«گاهی احساس میکردم دنیا براساس عقل و منطق مردانه میگردد که مردها شوهر زنها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بیاراده که همه جرئت و شهامتش را میکشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده میشد. امّا نمیدانم آیا خدا اینجور تقدیر کرده بود، یا من بداقبال بودم؟ این چیزها را من هرگز نفهمیدم. زنهای دیگری را هم میشناختم که یا نشمه میشدند، یا عنکبوت قالی، یا وامانده در پلههای خانه پدری، و یا چه اهمیت دارد؟»
«میگویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده، اما پشت سر هیچ زنی، هرگز مردی نیست. ص ۲۶۸»
«آدم به روی باز وارد خانه کسی میشود، نه به درِ باز، وگرنه این همه درِ باز!»
«پدر گفت: «تصمیم گرفتی؟» «هنوز مرددم.» «شک کن دخترم، شک اساس ایمان است.»»
«از شما بعید است قضاوت سطحی بکنید، بساط یاغیگری باید برچیده شود.» «کدام یاغی؟» «همینها که شب و روز مردم را غارت میکنند.» «چرا یاغی شدهاند؟ هیچ فکر کردهاید؟ از گشنگی، ناامنی، بیسوادی، همین پاسبانهای شما کم مردم را غارت نمیکنند. آن وقت شما آمدهاید دار ساختهاید؟ روی هیتلر را سفید کردهاید!» «ما که کسی را دار نمیزنیم.» «مردم از ترس دارند میمیرند، آقا!»
«مگر نمیشود آدم سالهای بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟»
«در آن می فروشی اکبیری مگر چه دارند که مانداریم؟لابد امثال میرزا حبیب رزم آرا کله ات را پر میکنند که بیایی سر ما عربده بکشی و زورت را نشانمان بدهی،حقش را که کف دستش گذاشتند.مملکت هم که خرتوخر شده،موزرت را بکش و عقده هات را خالی کن،چرا ذره ذره میکشی؟»
««کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و اینهمه دروغ و ریا نبیند، دنیا بهدست دروغگوها و پشتهماندازها و حقهبازها اداره میشود.»»
«بدبختی بزرگ بشر از چیست ؟ از همین که آدم دینش درست نباشد، و نداند که نداند که نداند، یا چه می دانم، آنکس که بداند که نداند که بداند، در جهل بماند، شاید هم نماند.»
«می گفت: گمان نمیکنم تحصیلاتی در فلسفه داشته باشد، اما آن قدر در هند و ایران گشته که حالا یک فیلسوف به تمام معناست. وقتی او را ببینی فکر میکنی دارد چیزی را آرام آرام می جود، اما این طور نیست، به نظر من فلسفه می خورد .»
«دکتر معصوم گفت:" این ها یک مشت وحشی گدا گشنه اند که تفنگی هم دستشان افتاده و نمیدانند چه کار باید باهاش بکنند. یک عمر تحصیلات کردیم، احترام همه را نگه داشتیم، سی شاهی صناری جمع کردیم، آن وقت یک مفت خور وحشی نصفه شب حمله کند و ببرد؟"»
«وقتی هم زن خانه سرما بخورد، انگار زندگی سرما خورده است ص۲۸۴»
«فرهاد، مجنون ، پادشاه، شاعر، من، هرکس که باشد همیشه دلش میخواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد ص ۲۶۷»
«زنها همیشه مادرند و مردها بچه ص ۲۶۷»
«هیچ میدانی مردها ، همهی مردها بچهاند ص۲۶۷»
«آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان میگفت: « در سرزمین بی آدم، دین بی معناست. » ص ۲۶۴»
«ملکوم گفت : « آدمی که در خانه اش زن زیبارو داشته باشد ، مثل تاجر پنبه هر دم در معرض خطر آتش است »»
«یادت باشد خدا یکی است و او هم ارحم الراحمین است ص۸۳»
«کاش تولد من هم می ماند برای بعد ، به کجای دنیا بر می خورد؟ ص۶۷»
«یک لحظه به فکرم رسید که ماهی ها از ترس آدم ها ماهی شده اند و به آب پناه برده اند ، ولی آنجا هم در امان نیستند . ص۶۲»
«نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید همینجوری دوتا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند میخواهد پر بکشد ص۴۸»
«خدا بخواهد که باد سرِ بازی داشته باشد ، حالا یا با موهای او یا با دل من ، چه فرقی می کند ص ۱۷»
«پوسته ی ظاهری چه اهمیت دارد ؟ درونم ویرانه است ص ۱۱»
«آدمها وقتی نمیتوانند دوستت داشته باشند، به تو ترحم میکنند. من از ترحم بیزارم. آدم باید یا عاشق باشد یا هیچ.»
«من روی تخت خوابیده بودم، و هرچه تقلا میکردم نمیتوانستم تکان بخورم، هیچ نیرویی در بدنم نبود، به تخت دوخته شده بودم، گفتم به همین سادگی است، آدم اینهمه به خودش مغرور است که خیال میکند هیچوقت از کار نمیافتد، بعد یکباره میبیند که دنیا با سرعت دور میشود، و او جامانده است.🙂»
«میدانی اولین بوسهی جهان چهطور کشف شد؟ دستهاش تا آرنج گلی بود گفت که در زمانهای بسیار قدیم زن و مردی پینهدوز یک روز به هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را به دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود، آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند»
«میربکوتن شاعر با صدایی سوزناک و بلند خواند:( مردهاند، مردانی که ندانستند چرا زندهاند!)»
«مگس های بیجان آخر فصل را توی هوا میگرفت و میبرد بیرون، ولشان میکرد. گفتم: چرا نمیکشیشان، این همه به خودت زحمت میدهی؟ " خوشیمان را به رنج دیگران نمیخریم."»
«قلبم باز شروع کرد، لرزشی شیرین همهی وجودم را گرفت ، و دنیا و آدم ها پشت سرم دور شدند. احساس کردم در برهوتی ایستاده ام که هواش غبار آلود است...»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.