ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی سهراب سپهری
«رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ، آب در حوض نبود .»
«زمین باران را صدا می زند ، من تو را»
«و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.»
«و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست و کتابی که در آن یاختهها بیبعدند. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون. و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت. و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت. و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندۀ پرواز دگرگون میشد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.