ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فریدریش دورنمات
«برلاخ خطاب به فورچینگ: شما جوری رفتار می کنید که انگار خجالت می کشید هنوز این کشور را دوست دارید. نباید از عشق خجالت کشید و عشق به وطن هنوز هم یکی از بهترین عشق هاست. بنابراین باید هر وقت به کثافتی و یه لکه ای بر می خوریم، برویم سراغ آب و جارو ولی این که فورا تمام خانه را نیست و نابود کنیم نه معنی دارد و نه عاقلانه است. خیلی مشکل است که در این دنیای از پای بست ویران خانه ای بنا کرد.»
«چه کارها که نکرده ام تا بتوانم با ماشین تحریرم زندگی ای فراخور یک انسان برای خودم درست کنم؛ ولی درآمدم حتی اندازه یک روستایی بدبخت هم نشد. پشت سر هم باید کارهام را نیمه کاره می گذاشتم،پشت سر هم امیدهام رو از دست می دادم. کتاب سوظن صفحه ۷۷»

«صدها نفر با تن لرزان و رنگ صورت عین میت دیده بودند که نفر قبل آن ها مثل سگ روی تخت جراحی جان کنده بود. صدها نفر که می توانستند بگویند(نه). تمامشان فقط و فقط امید به آزاد شدن داشتند، چون نله به آن ها وعده آزادی داده بود. آزادی! آدم ها چقدر باید عاشق آزادی باشند که حاضرند تن به هرکاری بدهند تا آزادی را به دست آورند. این عشق آنقدر زیاد است که در اردوگاه اشتوت هوف حاضر بودند داوطلبانه پا به آتش دوزخ بگذارند، تا آن طفل حرامزاده آزادی که وعده اش را می دادند در آغوش بگیرند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.