ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی سیمین دانشور
«آنها رفتند و زری ماند و شبهای پر از کابوس و خوابهای آشفته . شبهایی که انگار صبح به دنبالش نیاویخته بود و هر چه زمان میگذشت خیالش ناراحتتر و خوابهایش آشفتهتر میشد .»
«انگار یک طوفانی آمد، همهی سیمهای اعصاب و مغزم را پاره کرد و روی هم انداخت و قاطی کرد. دیدم سر دلم یک چیزی شکست و ریخت. اینها خیال میکنند من دیوانه شدهام، اما من دیوانه نیستم، فقط دلم خیلی خیلی تنگ است.»
«بیخ گلویش از اشکی که میخواست بیاید و او نمیگذاشت ، میسوخت .»
«کاش دنیا دست زنها بود ، زنها که زاییدهاند یعنی خلق کردهاند و قدر مخلوق خودشان را میدانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را . اگر دنیا دست زنها بود ، جنگ کجا بود ؟»
«درس اول شجاعت برای تو فعلاً این است. همان وقت که میترسی کاری را بکنی، اگر حق با تست، در عین ترس آن کار را بکن.»
««اما یک مرض بدخیم داری که علاجش از من ساختهنیست. مرضی است مسری. باید پیش از اینکه مزمن بشود ریشهکنش کنی. گاهی هم ارثی است.» زری پرسید: «سرطان؟» دکتر گفت: «نه جانم، چرا ملتفت نیستی؟ مرض ترس. خیلیها دارند. گفتم که مسری است.»»
«آخر آدم باید در این دنیا یه کار بزرگتری از زندگی روز مره بکند.باید بتواند چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق می ورزم .»
«گفت آدم با کسی در زندگیهای قبلی دمخور بوده و بعد از او جدا شده. حالا هی به دنیا میآید تا او را پیدا کند.فراق میکشد و انتظار میکشد. و وقتی پیدایش کرد و شناختش مگر میشود ولش کرد؟»
«زری رو به خان کاکا افزود:((امروز به این نتیجه رسیدم که در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود...اما حیف که دیر به این فکر افتادم»
«در این دنیا همه چیز دست خود ادم است ،حتی عشق،حتی جنون ،حتی ترس،آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جابه جا کند ،می تواند آب ها را بخشکاند.می تواند چرخ و فلک را بهم بریزد. صفحه۲۸۵ سووشون»

«شاه ترکان سخن مدعیان می شنود شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد»
«《گریه نکن خواهرم ،درخانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت》 《و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید :در راه که می آمدی سحر را ندیدی!»
«کاش من هم اشک داشتم و جای امنی گیر می آوردم و برای همه ی غریبها و غربت زده های دنیا گریه می کردم. برای همه ی آنهایی که به تیر ناحق کشته شده اند و شبانه دزدکی بخاک سپرده می شوند.»
«عمه آهی کشید و گفت:((من میخواستم برای آن شهید ، عزاداری کنند، اما نمی خواستم کار به زد و خورد و خونریزی بکشد ، بقول حاج آقای مرحومم در هر جنگی هر دو طرف بازنده است.))»
«زری گفت اما من پشیمان نیستم... به قول یوسف نباید یک شهری ، خالی خالی از مرد باشد»
«گاهی دل آدم چیزی میخواهد که عقلش قبولش ندارد.»
«آدم باید برای چیزی که به آن ایمان دارد، ایستادگی کند.»
«بعضی وقتها سکوت کردن از حرف زدن سختتر است.»
«اگر این زن ها نبودند ومحض خاطر آنها نبود پسر ها چه زود می توانستند مرد بشوند....زنها هی می ترسند ومامرد ها را هم می ترسانند ...»
«آدم باید پل ها را خراب کند تا راه برگشتن نداشته باشد صفحه۱۲۶،سووشون»
«خسرو دست گردن مادرش انداخت گفت:《مادر خوشگل خودم هستی》»
«زری توضیح داد :(( اول بار که درخت گیسو را دیدم از دور خیال کردم درخت مراد است. و لته کهنه ی سیاه و زرد و قهوه ای به ان آویزان کرده اند. نزدیک که رفتم دیدم نه، گیسهای بافته شده به درخت آویزان کرده اند. گیس زنهای جوانی که شوهرانشان، جوانمرگ شده بودند....یا پسرهایشان، یا برادرهایشان،...))»
«زری از یوسف می پرسد: ((تو می دانی سووشون چیست؟)) یوسف می گوید: (( یک نوع عزاداری است ))»
«چقدر می لولند! شاید چشمهایشان رفته کله ی سرشان.نه. مردها که چشمهایشان زیر ابروهایشان بود. اما زنها بس که خودشان را در چادرها پیچیده اند معلوم نیست. چشمهایشان کجا هست؟»
«مردهایی که روی پشت بام بودند ریپ، ریپ، ریپ از پشت بام ها پایین می آیندو یکی یک طشت روی سرشان است. طشتها را روی زمین می گذارند. در هر طشتی یک سر بریده است که از آن خون می چکد.چقدر سر و صدا می کنند!»
«سحر است و مردم قالیچه به کول دارند می ایند باغ تخت. زنها چادر سرشان است و دوبند زده اند یا چادرهای کلوش و پیچه دارند و مردها چهار دست و پا راه می روند. خدایا انگار عقل از سر مردم شهر پریده»
«به پیرسوک (پرستو) گفتند چرا زمستان نمی آیی؟ گفت : مگر تابستان چه گلی به سرم زدید ؟»
«حالا تابلویی که آن دیوانه ، در دیوانه خانه کشیده بود پیش چشمش مجسم می شد.آن تابلو دکان قصابی را نشان می داد.حتی شمایل حضرت علی و جوانمرد قصاب با دست بریده به دیوار دکان نمایان بود و بعد دکان پر بود از چنگکهای قصابی، تاچشم کار می کرد. منتها به جای لاشه ی گوسفند، آدمها از پاها به چنگک ها آویزان بودند و از گلویشان خون می چکید.»
«زری دراز کشید و خوابید و خواب دید درخت عجیبی در باغشان روییده و غلام با آبپاش کوچکی دارد خون پای درخت می ریزد.»
«عمه نفرین کرد. نفرین کرد و گفت : خدایا چرا مرا لچک بسر آفریدی ؟ اگر مرد بودم ، نشان همه می دادم که مردانگی یعنی چه؟»
«زری چشم بر هم گذارده بود و احساس میکرد که مثل یک انار مکیده، همه ی شیره ی جانش را از تنش بیرون کشیده اند.حس میکرد یک ماری آمد و از گلوی او پایین رفت و روی قلبش چنبره زد و نشست و سرش را شق کرد تا او را نیش بزند و می دانست که در تمام عمر این مار همان جا روی قلبش چنبره زنان خواهد ماند و هر وقت به یاد شوهرش بیفتد، آن مار نیش خود را به سینه اش فرو خواهد کرد.»
«عمه آهی کشید وگفت :«حالا باید برویم زیر در خت چکنم بنشینیم»
«دوست داشتن که عیب نیست باباجان، دوست داشتن دل آدم را روشن می کند .اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می کند.»
«شهر من ، مملکت من همین خانه است ، اما آنها جنگ را به خانه من هم می کشانند سو وشون صفحه ۱۹»
«گفتم سرزمینی ساخته اید خالی از قهرمان ،گفتم شهر را کرده اید عین گورستان ، پر جنب وجوش ترین محله اش محله ی مردستان است»
«مرا با شیر گاو آموخته کردند ز اقبال بدم گوساله هم مرد کبوتر بچه بودم مادرم مرد مرا بر دایه دادند دایه هم مرد»
«آدم که توی دل مردم نیست . سو وشون صفحه ۱۱»
«سرپرست جدید گفت: می دانید زمین اصالت دارد، واقعی است.خیالی و رویایی نیست .ابری و بادی و اثیری نیست. جسم دارد. پاها روی جای سفتی قرار می گیرد. نه اینکه همه چیز و همه کس پا در هوا باشد.»
«کار بچه فرشته ها بر روی زمین این بود که در خانه ها را بزنند و ستاره ی هر کس را بسپارند دست خودش و به او بگویند: از حالا دیگر خودت میدانی»

«خورشید راه افتاد و گردونه دار پیر غرغرکنان به سراغ پستوی آسمانی رفت زیر لب می گفت نسلشان را از روی زمین بردار و همه راخلاص کن اینها که آدم بشو نیستند حیف آن جرقه هایی که از آتش دل خودت در سینه ایشان ودیعه گذاشتی !جان به جانشان بکنی تخم و ترکه های آن عنتر حرف نشنو هستند خودت که بالاسرشان بودی چه بلاها که سر همدیگر در نیاورند حالا می خواهی افسارشان را دست خودشان بدهی؟ چقد رلی لی به لالایشان می گذاری!چقدربه ابن وروجک های زمینی رو می دهی؟از وقتی روی دوپایشان ایستادند ذوق زده شدی .هی از نژاد شریف انسان حرف زدی .نژاد شریف انسانیت را می شناسم. این طور که شنیده ام غیر از کشت وکشتار و ضعیف چزانی هنری ندارد....»
«خورشید تاخیر داشت وقتی از راه رسید خاک آلود بود و خمیازه می کشید»
«آن وقت بوسیدش پیشانیش را،روی چشمهایش را،بناگوشش را و گفت حالا بخواب»
«اما اسم من میرزا حسن نیست .اینها به دزد می گویند میرزا حسن»
«آفتاب زودتر از مهمانها رسیده بود و شانه درختهارا بوسیدن گرفته بود»
«عجب تریاکی !از کجا گیر می اوری؟آدم دودش را که فرو می دهد یاد مزرعه اش می افتد»
«اخیراًتیکه کلامش جز این نبود که:《به من چه مربوط؟》»
«من که در بیرون از خانه مثل ببر هستم و در خانه در برابر تو یک بره سر براه»
«وقتی جامعه درست شد دیگر هیچکس دیوانه نمی شود و همه جا باغ می شود»
«آنچه را که شما می خواهید بدهم نمی دهم!مگر من نور حماده ام؟خلاص!زنهای احمق کوتا بفهمند من کی بودم و چه کردم؟»
«متاسفم که متاسفم که»
«به خسرو می گویم:《داداش ما حالا اول عمرمان است.ازاین سختیها خیلی در پیش داریم نباید به این زودی از میدان در برویم .بعلاوه ببین هر روز چندتا آدم از تب محرقه و یا از قحطی می میرند.یک کره اسب در برابر این همه آدم چه ارزشی دارد»
«خاندانم که بر باد رفت یوسف برایم نوشت، خواهر سعی کن روی پای خودت بایستی . اگر افتادی ، بدان که در این دنیا هیچکس خم نمی شود دست ترا بگیرد بلندت کند. سعی کن خودت بلند شوی»
«ما آزاد زندگی کرده ایم ،طبیعت همیشه دم دستمان بوده ،درکوه و کمرش که اسب راندیم در دشتش که اطراق کردیم زیر آسمانش که چادر زده این نمی شود مارا در خانه زندانی کرد»
«اما توچه خیال کردی ؟من نه فرشته ام،نه دیو .من هم مثل همه آدم گناهکاری هستم»
«زری گفت :《یادم است بی همدم مجبور شد تنبانهایش را عوض کند من شمردم هشت تنبان پایش بود.بی بی سرما خورد و شما ملک سهراب ،هی میگفتی زن ایلیاتی نباید ناخوش بشود》»
«زری گفت:《حالا فهمیدم، سربریده امام حسین است ...آن هم اسب.》 یوسف گفت :《بیشتر از این خجالتم نده جانم این سیاوش است:) 》»
«زری گریه کنان گفت:《هرکاری می خواهند بکنند اما جنگ را به لانه من نیاورند به من چه مربوط که شهر شده عین محله مردستان شهر من مملکت من همین خانه است اما آنها جنگ را به خانه من هم می کشانند》»
«ما قوم وخویش هستیم .مگرنه؟ایران و ایرلند .هردو سرزمین آریاهاست .شما اجداد هستید و ما نواده ها!»
«زری اندیشید:《همه جمعند مرهب و شمر و یزید وفرنگی وزینب زیادی و هند جگر خوار و عایشه و این آخری هم فضه.》 ناگهان بصرافت افتاد :《من هم که حرف های یوسف را می زنم:).》»
«گفت: دوست داشتن كه عيب نيست باباجان. دوست داشتن دل آدم را روشن مى كند. اماكينه ونفرت دل آدم را سياه مى كند. اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم كه شدى آماده دوست داشتن چیزهای خوب وزيباى اين دنيا هستى. دل آدم عين يك باغچه پراز غنچه است. اگر با محبت غنچه ها را آب دادى باز مى شوند، اگر نفرت ورزيدى غنچه ها پلاسیده می شوند. آدم بايد بداندكه نفرت وكينه براى خوبى وزيبايى نيست، براى زشتى وبى شرفى و بى انصافى است. اين جور نفرت علامت عشق به شرف و حق است.»
«محمد حسین کف بین بود کف مرا هم دیده بود. گفته دوازده پسر گیرت می آید و همه شان وزیر می شوند . و من گفته بودم پس پسرهای من کابینه وزراء را تشکیل می دهند.»
«اولین روزی که طیاره به این شهر آمد، همه ی خلق خدا قالیچه برداشتند و از صبح سحر رفتند باغ تخت تماشا. من پشت بام بر آفتاب نشسته بودم و نقشه ی هندوستان را می کشیدم . طیاره آمد و از بالای سر من رفت . اما من سرم را بلند نکردم نگاه کنم. خدایا همچین آدمی نباید تریاکی شود.»
«یوسف لبخندی زد و گفت : صدایت مثل مخمل نرم است مثل یک لالایی .... باز هم بگو»
«یوسف گفت: مهمان ناخوانده شدنشان تازگی ندارد خان کاکا ....از همه بدتر احساس حقارتی است که دامنگیر همه تان شده ... همه تان را در یک چشم بهم زدن کردند دلال و پادو و دیلماج خودشان. بگذارید لااقل یکنفر جلوی انها بایستد تا توی دلشان بگویند: خوب آخرش یک مرد هم دیدیم»
«زنهای شهر با لباسهای رنگارنگشان در بغل افسرهای غریبه می رقصیدندو مردهایشان روی مبلها نشسته بودندو انها را می پاییدند.گفتی بر سر اتش نشسته اند، شاید هم خوشحال بودند شاید خون خونشان را میخورد.آدم که توی دل مردم نیست.»
«بعضی ادمها عین یک گل نایاب هستند، دیگران به جلوه شان حسد می برندخیال می کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می گیرد.»
«خان کاکا گفت : بله می دانم آش خودشان را میخورند و هلیم دیگران را هم می زنند.»
«زندگی جنگ است، جنگ با خود، جنگ با دیگران، جنگ با روزگار.»
«در این دنیا همه چیز در دست خود آدم است. حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جابهجا کند، میتواند آبها را بخشکاند، میتواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتیست. میتواند همه جور حکایتی باشد، حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت، ... و حکایت پهلوانی. بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی، در این دنیا، یه قدرت نیروی روح او نمیرسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد.»
««گر بخواهم در غمت آهی کنم چون علی سر را فرو چاهی کنم»»
«ولی همیشه هم تقصیر تو نیست. نمی گذارند تو از اول راه را درست بروی و بعد مجبوری آنقدر جوش وجلا بزنی و سرت به سنگ بخورد تا راهی را که کج رفته ای جبران کنی.»
«اما لبخند و نگاه و گفتار و لمس و بوی آدمی که دوست میداشت، پاداش او بود.»
«آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعهٔ خوش چه زود میتواند از نو دست و دلش را بهزندگی بخواند؟ اما وقتی همهاش تودهنی و نومیدی است، آدم احساس میکند که مثل تفاله شده، لاشهای، مرداری است که در لجن افتاده.»
««آدم باید برای چیزی که دوستش دارد بجنگد.»»
«خوب که فکرش را میکنم میبینم همهی ما در تمام عمرمان بچههایی هستیم که اسباببازیهایمان دل خوش کردهایم و وای به روزی که دلخوشیهایمان را از ما میگیرند، یا نمیگذارند به دلخوشیهایمان برسیم.بچه هایمان، مادرهایمان، فلسفه هایمان... مذهبمان...»
«زن، کمی فکر کن. وقتی خیلی نرم شدی همه ترا خم میکنند.»
«آدمها به فراموشی محتاجترند تا به خاطره. آدمها از خاطرات خنجر میسازند و با خنجرِ خاطره خط میاندازند روی همهچیزِ زندگی. زندگی خجالت میکشد که از ذِهن بیرون بیاید بس که تن و بدن و سر و صورتش خطخطی خاطرات است. گاهی خاطره، خطرناکترین چیزِ جهان است.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.