ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی آنتوان دو سنتاگزوپری
«سوزن بان گفت:«آدمیزاد هیچ وقت از جایی که هست، راضی نیست.»»
«روباه آهی کشید وگفت:«حیف که هیچ وقت همه چیز جفت و جور نیست .»»
«این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیب هستند»
«شازده کوچولو به میخواره گفت : تو اینجا چه میکنی ؟ می خواره با لحن غم زده ای گفت:می می نوشم.» شازده کوچولو پرسید :«چرا می می نوشی؟» می خواره جواب داد :«که فراموش کنم .»» ....»
«پادشاه گفت :دقیقا ،باید از هر کس انتظار کاری را داشت که از عهده اش بر آید . قدرت اول از همه بر منطق استوار است . اگر آدم به مردمش دستور دهد که بروند و خودشان را به دریا پرت کنند .با دست خودت باعث می شوی که آنها شورش کنند . من وقتی حق دارم اطاعت بخواهم که دستوراتم عاقلانه باشند.»»
«فراموش کردن یک دوست خیلی بد است .هر کسی که دوست نمی شود .اگر اورا فراموش کنم مثل آدم بزرگ هایی می شوم که فقط اعداد برایشان مهم است...»
«شازده کوچولو گفت: بگذار برود ،هیچ کس نمی تواند به جای خیلی دوری برود .»
«اگر به آدم بزرگ هابگویی خانه ای قشنگ با آجرهای قرمز پنجره ای باگل هاشمعدانی و بام خانه پر کبوتر و دیده ای هرگزنظری راجع این خانه ندارند باید حتما به آنها بگویی خانه ای به ارزش صد میلیون دلار دیده ای تا فریاد بزنند :《وای باید چه خانه قشنگی باشد!》»
«اگر آدم تن به اهلی شدن داده باشد باید گریه کردن راهم به جان بخرد»
«زبان سرچشمه ی همه ی سوتفاهم هاست»
«در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این قدر غمگین بمانم ؛بی درنگ برای من بنویسید که او بازگشته است»
«خندهی او برای من به چشمه ای در دلِ کویر میمانست.»
«آنچه من میبینم فقط ظاهر است، چیزی که مهمتر است به چشم نمی شود آن را دید.»
«این بچهها هستن که میدانند در پی چی هستند. بچهها کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و بریشان انقدر باارزش میشود که اگر کسی آن رو بردارد ، به خاطرش زار زار گریه میکنند .»
«این آدمیزاد هیچوقت در جایی که هست از آن خوشحال نیست.»
«وقتی چیزی را اهلی کنی از آن سر در می آوری .»
«همه ی آدمها مثل هم هستند. این وضعیت بدخلقم کرده است. اما اگر تو مرا اهلی کنی، انگار که زندگیم رنگی دیگر میگیرد. آن وقت صدای پایی را میشناسم که با صدای پای دیگران فرق میکند. صدای پای دیگران باعث میشود من در هفت سوراخ خود را قایم کنم. اما صدای پای تو مانند نغمه ای مرا از لانه ام به بیرون میکشد.»
«نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت : چیزی است که مدتهاست فراموش شده. معنیش این است که ایجاد علاقه کنی.»
«شازده کوچولو درآمد که: آدمها!... میچپند تو قطارهای تندرو اما نمیدانند دنبال چه میگردند. این است که بنا میکنند دور خودشان چرخک زدن.»
«شازده کوچولو گفت: فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند.»
«روباه: ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردهای.»
«اگر مثلا سر ساعت چهار بعدازظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود...»
«"انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر و آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست..."»
«شازده: آدمها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی میکند. مار: پیش آدمها هم احساس تنهایی میکنی.»
«شازده کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: به خودم میگویم ستارهها واسه این روشنند که هر کسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!...»
«برای خودپسندها، دیگران فقط یک مشت ستایشگرند .»
«این آدم بزرگ ها هم خیلی عجیبند.»
«باید از هر کسی به اندازه توانش توقع داشت. قدرت بیش از هر چیز باید وابسته به عقل باشد.»
«اما یک روز گلی در آمده بود که با بقیه فرق داشت، معلوم نیست دانه اش از کجا آمده بود که شازده کوچولو از این شاخک زیبا و نازک که شبیه هیچکدام از گلها نبود، با جان و دل مواظبت میکرد.»
«دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصمیم گرفته ای بروی برو دیگر!»
«اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ رویه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده، هیچ وقت کسی را دوست نداشته، هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید:《من یک آدم مهمّم! من یک آدم مهمّم!》این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!»
«خودت که میدانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی میبرد.»
«وقتی به آدم بزرگها بگویی که خانه زیبا با آجرهای قرمز در جلوی پنجرههایش پر از شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود را دیده ام، امکان ندارد بفهمند آن خانه چه شکلیه . باید به آنها بگویید که خانه 2 میلیون دلاری دیدم. آنها میگویند : وای چه قشنگ!!!»
«چشمها کورند؛ باید با قلب جستوجو کرد.»
«زبان، سرچشمهی سوءتفاهمهاست.»
«آدمها حتی وقتی میان آدمهای دیگرند هم تنها هستند.»
«تو اگر دوست میخوای مرا اهلی کن.....»
«شازده کوچولو در راه با خودش گفت: گرچه آن خودخواه و تاجر اگر این را می دیدند او را مسخره و تحقیر میکردند، ولی به نظر من کار این کمتر از کار آنها بی معنی و مضحک است. شاید به خاطر این که این یکی به چیزی جز خودش مشغول است.»
«اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد پس برای تو است. اگر جزیره ای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد پس برای تو است. اگر فکری به کله ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و برای تو میشود. من هم ستاره ها را برای این تصاحب کردهام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود مالک آنها بشود.»
«برای افراد خودخواه بقیه آدمها فقط ستایشگرند»
«باید از هر کس انتظار کاری را داشت که از عهدهاش برآد»
«گل به او گفت: البته که من دوستت دارم. اگر از این موضوع خبر نداری تقصیر من است.»
«و چیزی که زیبا باشد بی گفت و گو مفید هم هست»
«شازده کوچولو گفت: آدمها کجا هستند؟ آدم در کویر احساس تنهایی میکند. مار گفت: کنار آدمها هم احساس تنهایی میکنی.»
«تو برای هر چیزی که اهلی کردی تا ابد مسئولی»
«سوزنبان گفت: آدم هیچ وقت جایی را که هست دوست ندارد.»
«شازده کوچولو گفت: آدم های توی محل زندگی تو، پنج هزار بوته گل رو توی یک باغ میکارند و اون چیزیو که میخوان پیدا نمیکنن. در حالی که چیزیو که میخوای پیدا کنی، میشه توی یک گل سرخ یا در کمی آب پیدا کرد. گفتم: بله، همین طوره. و شازده کوچولو اضافه کرد: اما چشم ها کورن. باید با قلب پیدا کرد.»
««خداحافظی سخت است، اما گاهی تنها راه این است که بدانی برای بودن، باید رفته باشی.»»
««دل آدم، مثل کویر است؛ اگر چشمهای درونش نباشد، هیچ بارانی به کارش نمیآید.»»
««معنیِ اهلی کردن این است که: با کسی رابطه برقرار کنی. تا قبل از آن، تو برای من پسری مثل صدها پسر دیگر هستی و من برای تو روباهی مثل صدها روباه دیگر. اما اگر من را اهلی کنی، ما به هم نیاز پیدا میکنیم.»»
««تو تا ابد مسئول آن چیزی هستی که اهلیش کردهای.»»
«آدم وقتی اجازه میدهد اهلی اش کنند، باید منتظر گریه کردن باشد»
«آدمها فقط با قلبشان میتوانند درست ببینند؛ آنچه اساسی است، از چشم پنهان است»
«خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی شود مُرد.»
«اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.تو برای من همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود... شازده کوچولو: کم کم دارم می فهمم..گلی هست.. من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است. (:»
«روباه: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند.اما تو نباید فراموشش کنی.تو تازنده ای نسبت به آنی که اهلی اش کرده ای مسئولی...تو مسئول گلتی»
«پادشاه: باید از هرکسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد.قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد.اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تودریا،انقلاب می کنند.حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.»
«خودت را محاکمه کن. این کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکلتر است. اگر توانستی در موردِ خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود یک فرزانهی تمام عیاری.»
«شازده کوچولو: اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها وکرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن ستاره بیندازد وباخودش بگوید :گل من یک جایی میان آن ستاره هاست،اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پتی کنند وخاموش بشوند.»
«شازده کوچولو: گل ها ضعیف اند...بی شیله پیله اند:سعی میکنند یک جوری ته دل خودشان را قرص کنند.این است که خیال میکنند با آن خارها چیز ترسناکه وحشت آوری میشوند.»
«آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تايی باشد. سالها پيش ديدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پيداشان کرد. باد اينور و آنور میبردشان، نه اين که ريشه ندارند؟ بیريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.»
«✔️شازده کوچولو: آدمایی که تنهان، کجا میرن؟! روباه: تو خودشون.»
«✔️شازده کوچولو پرسید: کِی اوضاع درست میشه؟ روباه گفت: وقتی که بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره.»
«✔️شازده کوچولو پرسید: هر کی دوستت داره برمیگرده؟ روباه گفت: نه، هرکی پشیمون بشه برمیگرده، هر کی دوستت داره میمونه.»
««✔️شازده کوچولو پرسید: غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه ، چیه؟ روباه گفت: بری و کسی متوجه نشه.....»
«مِیخورم چرا تا فراموش کنم چه چیزی را فراموش کنی که شرمندهام شرمنده از چی شرمنده از اینکه مِی میخورم»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.