ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی نهال تجدد
«بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی»
«((بر سنگ گوری نوشته بودند:زندگی ساعتی بیش نیست.)) زندگی من هم ساعتی بیش نبود و آن را با مولانا سپری کردم. شمس☘️»
«رو سر بنه به بالین،تنها مرا رها کن ترک منِ خراب شبگرد مبتلا کن ماییم و موج سودا،شب تا به روز تنها خوهی بیا ببخشا،خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن. مولانا(هنگام مرگ)☘️»
«دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست گردون نگری ز عمر فرسوده ماست جیحون اثری ز اشک پالوده ماست عمر خیام☘️»
«((برای عده ای آمدن چاره کار است و برای عده ای دیگر،رفتن. چشم هایت را باز کن و خوب دقت کن و ببین چاره کار تو رفتن است یا آمدن،.)) مولانا☘️»
«در میان باش و تنها باش. _شمس_»
«((خاصیت عشق آن است که عیب معشوق را را هنر بدانیم)) مولانا☘️»
«((کسی که مرا بشناسد مرا میخواهد. کسی که مرا بخواهد به دنبالم میگردد.کسی که به دنبالم بگردد،پیدایم میکند. کسی که پیدایم کند جز من کس دیگری را برنخواهد گزید.)) شمس☘️»
«((خطاطی سه گونه خط مینوشت، خط اول را خودش میخواند،اما دیگران نمیتوانستند بخوانند. خط دوم را هم خودش میخواند و هم دیگران میخواندند. خط سوم را نه خودش میتوانست بخواند،و نه کسی دیگر. آن خط سوم ،منم،)) شمس»
«سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی ((مولانا))»
«از کسی که ادعای دوستی میکند،یک درهم بخواه ،آنوقت میبینی که عقلش زائل میشود،جانش در میرود دست و پایش را گم میکند.»
«((علمی که تو را از تو نرهاند،از جهل هم کمتر است))»
«مَثَل من چون مَثَل دریاست که نه اعماقش میداست،نه آغازش و نه پایانش. عرش منم.کرسی منم.ابراهیم،موسی و عیسی منم.جبرائیل و میکائیل منم.اسرافیل و عزائیل منم.»
«شمس پاسخ داد: (در عالم عشق، همه چیز امکان دارد. حتی نبود عشق.)»
«سی سال خدای را میطلبیدم. چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب.»
«فراق آدمی را پخته میکند و پاک و پیراسته از عیب._شمس»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.