ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی عباس خیرخواه
«ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی»
«ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم، خاکسترم آتش گرفت چشم وا کردم سکوتم آب شد چشم بستم بسترم آتش گرفت»
«ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل»
«در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی آری آری سخن عشق نشانی دارد»
«تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید غم هجران تو یا نه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه»
«کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را»
«بروضع ما به وشم حقارت نظر مکن ما را به روز تیره محبت نشانده است»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.