ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی جوجو مویز
««ازدواج عجولانه...» دوستانش به او هشدار داده بودند؛ اینکه از آشنایی آندو و پیشنهاد ازدواج دیوید به او، فقط سه ماه و پانزده روز گذشته و این زمان کوتاهی است برای اینکه آنها یکدیگر را خوب بشناسند.»
«و بعد طوری به هم خیره شده بودند که انگار به صورت کسی نگاه میکنند که پیش از این، هرگز او را ندیدهاند.»
«کی بود که میگفت هربار که عاشق میشم، یک خونه از دست میدم؟»
«من متأسفم دیوید، من حتی تو را برای این موضوع سرزنش هم نمیکنم. این اشتباه خودِ من بود. من اونقدر شیفتهی تو بودم که نمیتونستم خیلی چیزها رو ببینم.»
«من هیچوقت جگرغاز دوست نداشتم؛ چرا که میدانستم به غازها بهزور غذا میدهند تا اندامشان ورم کند و چاق شوند. رنجی که به خاطر زیادهخواهی لذت ایجاد میشود.»
««من یک دوستدختر زشت، بداخلاق و محتاج عشق و توجه تو هستم.» «همسر!» لبخندی با بیمیلی روی صورت لیو نقش میبندد و میگوید: «درسته، من همسرِ بداخلاق و محتاج عشق و توجه تو هستم.»»
««و در واقع، همیشه به این فکر میکردم که باید یه روزی توی زندگیمون ما هم ناخوشاحوال باشیم؛ ماهعسلمون که نمیتونه تا ابد ادامه پیدا کنه.» او گفت: «چرا، میتونه.» او همانطور ماند تا پابرهنه به سمتش بروم. سرش روی بالش بود و با لبخند غمناکی که بر لب داشت، به من خیره شده بود. بعد از ثانیهای گفت: «هر چقدر که ما بخواهیم ادامه پیدا میکنه، و من، بهعنوان مرد این خونه، دستور میدم که هر روز از ازدواجمون، ماهعسل باشه.» آهی کشیدم و گفتم: «پس من هم فرمان همسرم رو بهجا خواهم آورد. ما تلاشمون رو کردیم و دیدیم ناخوشاحوال بودن و مخالف هم بودن به ما نمیآد. من هم موافقم که باید هر روز از ازدواجمون فقط ماهعسل باشه.»»
«وقتی نیمهشب برای قدمزدن به خیابانهای اطراف میدانِ لاتین رفتم، باران ریزی باریدن گرفته بود. بعد از گذشت چند ساعت، کلاه پشمیام خیس شده بود و قطرات آب از یقهی لباسم به پایین میغلتیدند؛ اما من احساسشان نمیکردم و کاملاً غرق در فکرهای آشفتهام بودم.»
«و قهوهاش را تکانی میدهد و میگوید: «واقعاً دور از تمدنه که اینجور چیزها پیش بیاد، اما من دو زن طلاقداده دارم که هر دوشون زیبا و فوقالعاده بودند؛ فقط شرمآوره که من این موضوع رو وقتی باهاشون زندگی میکردم، نفهمیدم.»»
«ازدواج یعنی هنر مهم سازش.»
«باید هر روز از ازدواجمون فقط ماهعسل باشه.»
«بعد از چند دقیقه دیوید میگوید: «متنفرم، متنفرم از اینکه تو خوشحال نباشی.»»
«گاهی احساسات آنقدر قوی میشوند که تو ناخواسته تسلیمشان میشوی.»
««همسر عزیزم، فقط یادت باشه که من تا قبل از دیدن تو خوشبختی رو اصلاً نمیشناختم.»»
«وقتی نتونی به چیزها نزدیک بشی و مجبور باشی همهچیز رو از پشت سر آدمها ببینی، وقتشه بیایی بیرون»
««من باید تو رو نقاشی میکردم، چون نمیتونستم نبودنت رو تحمل کنم و این تنها راهی بود که میتونستم دوباره تو رو کنار خودم داشته باشم.»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.